تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٤٩ - وحى آمدن به موسى عليه السلام از بهر عذر آن شبان
همچنين ساير دستورات الهى كه خداوند به وسيلهء آنها تمام پيامبرانش را به كوشش و بهره بردارى از موجوديت خودشان تحريك مى نمايد .
بنا بر اين از نظر منطقى هيچ مانعى به نظر نمى رسد كه خداوند با حادثهء چوپان در روح موسى بن عمران با آن عظمت رسالتش انقلابى پديد آورد و او را به كمال بيشترى تحريك كند .
در اين تابلو كه جلال الدين كشيده است واحدهاى برجسته و جالب متعدد است بدون شك اين انقلاب روحى را كه براى موسى مطرح مى كند يكى از آنها است . اين انقلاب در درون موسى چه كرد ؟ ١ - سخنهايى در دل موسى ريخته شد كه با الفاظ قابل ابراز نيستند . خداوند آن مقام والاى جان را به موسى عطا فرمود كه جلال الدين توصيف آن را در يكى از ابياتش چنين آورده است :
اى خدا جان را تو بنما آن مقام كاندر آن بىحرف مى رويد كلام
٢ - اسرارى را به او نشان دادند و آنها را به او بيان كردند ، ولى اين نشان دادن و گفتن دو چيز نبود ، يك روشنايى محض بود كه موسى در آن روشنايى هم مى ديد و هم مى شنيد .
احتمال مى رود كه مقصود از ديدن و گفتن همان معناى ظاهرى باشد ، باين بيان كه گفتار موسى و پوزش خواستن او از خدا و چوپان همراه با ديدن اسرار نهانى بوده است .
به هر حال تصور اين كه در عالم روح ديدن و شنيدن و چشيدن و گفتن و ساير پديده ها يك حالت اتحادى به خود مى گيرند بسيار معقول و امكان پذير است ، زيرا ، ما با اين مسئله روانى آشنايى كامل داريم كه هر چه رو به اعماق ( من ) برويم هويت حقايق و پديده ها بدون اين كه كوچكترين حذف و نقصى پيدا كنند با يكديگر هماهنگ و متحد مى گردند .
انسان در همان حال كه مثلًا گل را در درون خود مى بيند با همان ديدن بوى