تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٩٧ - شناسايى خدا به عنوان شناسايى يك حقيقت مثبت
راز اين مطلب كه انسان مواد خام را از اشياء موجود مى گيرد ، ولى چيزى ايجاد مى كند كه رابطهء آن با همان اشياء قطع مى شود . در اين جا است كه ( من ) انسانى داراى فعاليتهاى متنوع و شگفت انگيز است .
با اين كه مى داند هر اندازه هم عدد روى عدد اضافه كند اگر بخواهد به عنوان عدد كه از مقولهء كميت است در ذهن خود تجسيم كند بالاخره محدود خواهد بود با اين حال از همين مواد ١ و ٢ و ٣ و ٤ . . . بىنهايت را تجسيم مى كند .
اگر درست دقت شود با اين كه مواد خام در اين تجسيم اعداد محدود است ، با اين حال از همين محدود بىنهايت مى سازد ، پس اگر چه ما علم و توانايى و اختيار را به عنوان مواد خام شناسايى خدا از انسان و جهان و از نقطه هاى معين درك مى كنيم ، ولى نيروى شگفت انگيز درون ما مى تواند همين مواد خام را از رودخانهء زمان و گسترش بعد و كون و فساد و احتياج كنار كشيده و به عنوان مفاهيم شايسته به وجود خداوندى درك نمايد .
نتيجهء كلى اين مبحث اين است كه بر خلاف توهم بعضى از متفكرين خدا شناسان رشد يافته مى توانند شناسايى خدا را به عنوان شناسايى يك حقيقت مثبت دارا باشند . روح انسانى در حال وصول بمقام والاى معرفت آن طرز جويندگى را كه قبلًا داشته است كنار مى گذارد و با وضع ديگرى مشغول جستجو مى شود . مثلًا پيش از رسيدن به رشد مطلوب مانند اين كه در وسط بيابانى بايستد و پيرامون و بالاى سر و زير پاى خود را بجويد ، بگمان اين كه خدا در يكى از اين نقاط گمشده است و با دقتدر آن نقاط او را پيدا خواهد كرد ، چنان كه در عصر ما يكى از فضا نوردان گفته است : در آن بالاها كه رفته بودم خدا را نديدم اما هنگامى كه از اين مراحل گام بالاتر مى گذارد و به رشد واقعى مى رسد ، چون روح انسانى مى داند كه چه موجودى را مى جويد ؟ لذا زمان و مكان و بعد و حركت همه و همه با كمال تأدب از مى دان ديد روح كنار مى روند ، چنان كه انگشت و دست و پا و سر و مغز و جهاز هاضمه و دستگاه گوارش و سلولها و رگ و پوست و استخوان و همه و همه با كمال ادب از ميدان ديد ( من )