تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٧٨ - اين همه لطافت و جمال در هندسهء كلى الهى براى كسى مطرح است كه با ايجاد كنندهء آن لطافت و جمال رابطهاى پيدا كرده است
به ما فوق دريا گذارد و دريا را بشناسد ، واقعيت و پشت پردهء هستى را درك كنم . چرا نگويم :
در اين شب سياهم گم گشته راه مقصود از گوشه اى برون آى اى كوكب هدايت از هر طرف كه رفتم جز حيرتم نيفزود زينهار از اين بيابان وين راه بىنهايت
خداوندا براى ديدار تو به كوهساران مى نگرم چه مناظر با عظمت كه در آنها نمى بينم ، مخصوصاً در دل شبهاى تار كه سكوت آن سر به فلك كشيده ها تمام اقيانوس دلم را مى شوراند ، اما كشش مادى آنها مانند سد آهنينى جلو امواج لطيف روح را گرفته بعد و وزن و كيفيتى كه دارند با خشونت جان كاه امواج لطيف روح را باز پس مى گردانند .
كوهساران فقط مى توانند رسوب اعصار و قرون متواليه را نشان بدهند كه هر يك اثرى از خود روى قله هاى آن موجودات خاموش گذاشته و راه خود را پيش گرفتهاند . اكنون كه بعد و امتداد و تغيرات كوه ها در سركشىهاى عوامل طبيعت ، امواج مضطرب روحم را بر مى گرداند چگونه اين كوهساران مى توانند مرتفعترين قلهء معرفت ربوبى را پيش پاى من بگستراند ؟ اى كوه هاى سر به فلك كشيده مى روم ، ولى دل از شما بر نمى كنم .
درياها با عظمتتر و لطيفترند ، به درياها بنگرم ، باشد كه از پهنهء بىكران و موجهاى خروشانش راهى به سوى پيشگاهش پيدا كنم ، اما اين تلاطمها و امواج و گسترش بىكران درياهر چند كه تا اعماق دلم نفوذ كرده و تمام سطوح آن را به نوسان و تلاطم در مى آورد ، تا آن جا كه با آن براز و نياز مى پردازم ، بلكه گاهى از روى ذوق استقلال و خود آگاهى هم به دريا نسبت مى دهم ، اختيارى در سر نوشتش مى بينم اما آن گاه كه دست از اين بازيگرىها بر مى دارم ، مى بينم اين همان اختيار و استقلال موهومى است كه حتى آن خس ناچيز كه در روى قطره اى از همان درياى بىكران مى غلطد