تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٦٠ - مسئلهء دهم نسبيت خنده با نظر به رشد روحى و عينكى كه انسان براى تماشاى انسان و حوادث به ديده گانش زده است
شدن ديگران ، خندهء روح در نتيجهء احساس وصول به هدف زندگانى چه لذتى در بر دارد ما نه تنها به خنده هاى معمولى قناعت نمى ورزيديم ، بلكه آنها را به عنوان خندهء واقعى نمى پذيرفتيم .
دير يا زود نعشه ها و لرزشهاى همهء آن خنده ها كه در مجامع يا در گلشنهاى سر سبز ، يا در مراكز تفريح سر دادهايم ، در مقابل چروكهاى اسف انگيز صورت و موهاى سپيد سر و صورت كه گذشت ساليان عمر در وجود ما ايجاد خواهد كرد به سكون وحشت زا و تيرگى پايان زندگانى كه سايهء ظلمانى زير خاك انبوه را نشان مى دهد مبدل خواهد گشت . آن نعشه ها و لرزشها به صورت افسانه هايى در خواهد آمد كه جز تأسف و اندوه نتيجه اى نخواهد داشت ، آن گاه چيز ديگرى جز بيت ذيل را زمزمه نخواهيم كرد :
دريغا كه بىما بسى روزگار برويد گل و بشكفد نو بهار بسى تير و خرداد و ارديبهشت بيايد كه ما خاك باشيم و خشت
اما اگر خنده هاى ما ناشى از آن شادابى و خرمى بوده باشد كه خود هستى عامل آن است ، نعشه و لرزش اين گونه خنده ها نه تنها روح انسانى را مستهلك نمى سازد ، بلكه آمادهء خنده بر چهرهء ابديت مى كند كه روز رستاخيز آغاز آن است . بدان جهت كه كلمهء خنده پر از مفاهيم در هم و برهم است ، شايد قابل به كار بردن در آن شكوفان شدن روح كه مقدمهء نعشه و لرزش روح آغاز ابديت است نبوده باشد . اما اين مقدار احساس مى كنيم كه : در آمدن روح از سنگلاخ زندگانى طبيعى و پيروز شدنش در موقعيتى كه هستى آفرين براى او مقرر كرده است ، توام با آن شادى و خنده است كه هدف نهايى زندگى و اعلان ورود به ابديت است مسئلهء دهم نسبيت خنده با نظر به رشد روحى و عينكى كه انسان براى تماشاى انسان و حوادث به ديده گانش زده است جلال الدين مى گويد :
چون ندانى تو خزان را از بهار چون بدانى رمز خنده در شمار ؟