تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٥٠ - مسئلهء چهارم آيا انسانهايى كه داراى روان انفعالى هستند و در مقابل تمام رويدادهاى هستى تارهاى قلب آنان مرتعش مى گردد مى توانند بخندند ؟
معناى اصطلاحى آن نيست كه به عنوان عقل نظرى خالص كه مورد بحث فلاسفه ى گذشته و متاخرين قرار مى گيرد ، بلكه عموم دريافتهايى هستند كه براى ما به عنوان قضايا و اصول صحيحه چه در بارهء انسان و چه در بارهء انسان و چه در بارهء جهان تلقى شدهاند .
مسئلهء چهارم آيا انسانهايى كه داراى روان انفعالى هستند و در مقابل تمام رويدادهاى هستى تارهاى قلب آنان مرتعش مى گردد مى توانند بخندند ؟
اگر چنين انسانهايى پيدا شوند كه در مقابل رويدادها تارهاى دلهاى آنان همواره در حال ارتعاش باشد نمى توانند بخندند ، زيرا روح آنان در ميان جويبار حوادث غوطه زنان در حال حركت و تغير مى باشد ، در نتيجه اصل و قانون تثبيت شده اى براى آنان مطرح نيست كه با مقايسهء موقعيت حادثه با آن اصول تعجب كنند ، متحير شوند ، يا رضايت بدهند ، يا حالت انتقام جويى در خود حس كنند . بنا بر اين اينان نه تنها نخواهند خنديد ، بلكه از ساير فعاليتهاى روانى نيز كه از مختصات داشتن يك روان معتدل است محروم خواهند بود .
نتيجهء دو مسئلهء فوق ( انسانهايى كه با عقل خالص به رويدادها نگرند و انسانهايى كه با رويدادها با قلبى لرزان و مرتعش روبه رو مى گردند ) اين است كه براى آنان نه خندهء معمولى مطرح است و نه گريهء معمولى ، زيرا ، خندهء روانى [١] يكى از آثار و مختصات داشتن ( من ) تثبيت شده اى است كه با اختلال روانى مفهوم ديگرى پيدا مى كند ، زيرا انبساط روانى ( من ) هاى مختل انبساط و شكوفان شدن حقيقى نيست چنان كه گريه هاى آنان نتيجهء انقباض روانى معتدل نمى باشد . شايد براى بعضى از آنان هر چيزى خلاف اصل است ، لذا مى توانند به همه چيز بخندند . ( من ) ، در اين حالت كنترل عقلانى خود را در مقابل رويدادها از دست داده و در عوض شبح بسيار
[١] تمام مباحث ما در اين موارد در خندهء روانى است و اما خنده هاى عضوى ما مانند گريه هاى عضوى ، پديده هاى بازتابى فيزيولوژيكى هستند كه مربوط به تعقل و دريافت عاطفى و احساساتى نمى باشند . .