تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٢٧ - انكار فلسفى در آيهء ان اصبح ماؤكم غورا
((١٧٠٠)) او چه مى بيند درو اين شور چيست او نداند كان نشان وصل كيست
((١٧٠١)) اين نشان در حق او باشد كه ديد آن دگر را كى نشان آيد پديد
((١٧٠٢)) هر زمان كز وى نشانى مى رسد شخص را جانى به جانى مى رسد
((١٧٠٣)) ماهى آواره را پيش آمد آب اين نشانها تلك آيات الكتاب
((١٧٠٤)) پس نشانىها كه اندر انبياست خاص آن جان را بود كاو آشناست
((١٧٠٥)) اين سخن ناقص بماند و بىقرار دل ندارم بىدلم معذور دار
((١٧٠٦)) ذره ها را كى تواند كس شمرد خاصه آن كاو عشق از وى عقل برد
((١٧٠٧)) مى شمارم برگهاى باغ را مى شمارم بانگ كبك و زاغ را
((١٧٠٨)) در شمار اندر نيايد ليك من مى شمارم بهر رشد ممتحن
((١٧٠٩)) نحس كيوان يا كه سعد مشترى نايد اندر حصر گر چه بشمرى
((١٧١٠)) ليك هم بعضى از اين هر دو اثر شرح بايد كرد بهر نفع و ضر
((١٧١١)) تا شود معلوم آثار قضا شمه اى مر اهل سعد و نحس را
((١٧١٢)) طالع آن كس كه باشد مشترى شاد گردد از نشاط و سرورى
((١٧١٤)) وان كه را طالع زحل استاره را ز آتشش سوزد مر آن بىچاره را بس كن اى بىهوده تا ز ان آفتاب آتشى نايد به يك باره بتاب از كواكب در سپهر بىكران در دمى نى نور ماند نى نشان آن چه بر دارد بدان مشغول شو وز دگر گفتارها معزول شو جنبش اختر نباشد جز عقيم بر ندارد جز كه آن لطف عميم
((١٧١٥)) اذكروا الله شاه ما دستور داد اندر آتش ديد ما را بىمثال
((١٧١٦)) گفت اگر چه پاكم از ذكر شما نيست لايق مر مرا تصويرها
((١٧١٧)) ليك هرگز مست تصوير و خيال در نيابد ذات ما را بىمثال
((١٧١٨)) ذكر جسمانه خيال ناقص است وصف شاهانه از آنها خالص است
((١٧١٩)) شاه را گويد كسى جولاه نيست اين چه مدح است اين مگر آگاه نيست