تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٢٥ - انكار فلسفى در آيهء ان اصبح ماؤكم غورا
((١٦٥٤)) آتش و آبى بيايد ميوه را واجب آمد ابر و برق اين شيوه را
((١٦٥٥)) تا نباشد برق دل و ابر دو چشم كى نشيند آتش تهديد و خشم تا نباشد گريهء ابر از مطر تا نباشد خندهء برق اى پسر
((١٦٥٦)) كى برويد سبزهء ذوق وصال كى بجوشد چشمه ها ز آب زلال
((١٦٥٧)) كى گلستان راز گويد با چمن كى بنفشه عهد بندد با سمن
((١٦٥٨)) كى چنارى كف گشايد در دعا كى درختى سر فشاند در هوا
((١٦٥٩)) كى شكوفه آستين پر نثار بر فشاندن گيرد ايام بهار
((١٦٦٠)) كى فروزد لاله را رخ همچو خون كى گل از كيسه بر آرد زر برون
((١٦٦١)) كى بيايد بلبل و گل بو كند كى چو طالب فاخته كوكو كند
((١٦٦٢)) كى بگويد لكلك آن لك لك به جان لك چو باشد ملك لك اى مستعان
((١٦٦٣)) كى نمايد خاك اسرار ضمير كى شود چون آسمان بستان منير
((١٦٦٤)) از كجا آوردهاند اين حلها من كريم من رحيم كلها
((١٦٦٥)) آن لطافتها نشان شاهديست آن نشان پاى مرد عابديست
((١٦٦٦)) آن شود شاد از نشان كاو ديده شاه چون نديد او را نباشد انتباه
((١٦٦٧)) روح آن كس كاو به هنگام الست ديد رب خويش و شد بىخويش و مست
((١٦٦٨)) او شناسيد بوى مى كاو مى بخورد چون نديد او مى چه داند بوى كرد
((١٦٦٩)) ز انكه حكمت همچون ناقهء ضاله است همچو دلالان شهان را داله است
((١٦٧٠)) تو ببينى خواب در يك خوش لقا كاو دهد وعده و نشانى مر تو را
((١٦٧١)) كه مراد تو شود اينك نشان كه به پيش آيد تو را فردا فلان
((١٦٧٢)) يك نشانى آن كه او باشد سوار يك نشانى كه تو را گيرد كنار
((١٦٧٣)) يك نشانى كه بخندد پيش تو يك نشان كه دست بندد پيش تو
((١٦٧٤)) يك نشانى اين كه اين خواب از هوس چون شود فردا نگويى پيش كس
((١٦٧٥)) ز ان نشان با والد يحيى بگفت كه نيايى تا سه روز اصلا بگفت
((١٦٧٦)) تا سه شب خامش كن اين نيك و بدت اين نشان باشد كه يحيى آيدت