تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٢١ - تفسير ابيات
از درياى وحدت بوده باشد . همهء افلاك سر تسليم در مقابل آن كف خاك فرو مى آورد كه از بركت آن حقيقت جنب و جوشى پيدا كند . بدين جهت فرشتگان الهى در پاى آدم به خاك افتادند كه خاك آدم به بركت عنايت خداوندى داراى روح چالاكى گشت .
هيچ مى دانيد شكافتن آسمان به آن عظمت از چه ناشى شد ؟ فقط ، آرى فقط يك ديدهء حق بين به سوى خدا گشوده شد و رابطه اى با پيشگاه او پيدا كرد تا توانست شكافى در جهان ايجاد كند .
خاك درد به جهت سنگينى كه دارد در آب رسوب كرده و ته نشين مى شود ، اما همين خاك گاه تبديل به بدن حضرت محمد مى گردد كه در شب معراج با شتاب هر چه تمامتر عرش الهى را درمى نوردد .
پس توجه داشته باش و بدان كه لطافت جزء ذات آب و به خود او مستند نيست ، [ چنان كه سنگينى خاك اگر عين ذات و مستند به خود او بود نمى بايست از عرش الهى بگذرد ] لطافت آب مربوط به عطاى خداوند مبدع و بخشنده است .
اگر خداوند خاصيت گرايش به اسفل را به آتش و هوا بدهد و اگر خار خشن را از گل لطيف بگذارند ، او حاكم مطلق است و « يفعل ما يشاء » در اختيار او است كه همهء آن چه را كه ذات و ذاتى جلوه مى كند مبدل بسازد . او ، آن خدايى است كه از عين درد دوا بر مى انگيزد . اگر آن خدا هوا و آتش را [ كه خاصيت صعود ببالا دارند . ] خاصيت سقوط به پايين ببخشد ، براى آنها تيرگى و خاصيت ته نشينى و تفاله بودن مى دهد و اگر زمين و آب را [ كه خاصيت سقوط به پايين دارند ] ميل به صعود به بالا بدهد ، راه گردون بلند را زير پاى آن دو مى پيچاند و آن دو را راهى آسمان كند .
اين توانايى و اختيار خداوندى به تبديل ذات و ذاتيات و گسيختن رابطهء علت و معلول آن چنان مطلق و بدون چون و چرا است كه كسى را شايستگى اعتراض و چون و چرا گفتن نيست ، عقول و دلهاى متفكرين در اين مسئله مضطرب و بسى دلها