تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٦٣ - تتمهء قصه حاسدان بر غلام خاص سلطان و حقيقت آن
تتمهء قصه حاسدان بر غلام خاص سلطان و حقيقت آن
((١٥٦١)) قصه شاه و اميران و حسد بر غلام خاص و سلطان خرد
((١٥٦٢)) دور ماند از جر جرار كلام باز بايد گشت و كرد آن را تمام
((١٥٦٣)) باغبان ملك با اقبال و بخت چون درختى را نداند از درخت ؟
((١٥٦٤)) آن درختى را كه تلخ ورد بود و آن درختى كه يكش هفصد بود
((١٥٦٥)) كى برابر دارد اندر مرتبت چون ببيندشان به چشم عاقبت
((١٥٦٦)) كان درختان را نهايت چيست بر گر چه يكسانند اين دم در نظر
((١٥٦٧)) شيخ كاو ينظر بنور الله شد از نهايت وز نخست آگاه شد
((١٥٦٨)) چشم آخور بين ببست از بهر حق چشم آخر بين گشاد اندر سبق
((١٥٦٩)) آن حسودان بد درختان بوده اند تلخ گوهر شور بختان بوده اند
((١٥٧٠)) از حسد جوشان و كف مى ريختند در نهانى مكر مى انگيختند
((١٥٧١)) تا غلام خاص را گردن زنند بيخ او را از زمانه بر كنند
((١٥٧٢)) چون شود فانى چو جانش شاه بود بيخ او در عصمت الله بود
((١٥٧٣)) شاه از آن اسرار واقف آمده همچو بو بكر ربابى تن زده
((١٥٧٤)) در تماشاى دل بد گوهران مى زدى خنبك بر آن كوزه گران
((١٥٧٥)) مكر مى سازند قومى حيله مند تا كه شه را در فقاعى افكنند
((١٥٧٦)) پادشاهى بس عظيم و بىكران در فقاعى كى بگنجد اى خران
((١٥٧٧)) از براى شاه دامى دوختند آخر اين تدبير ازو آموختند
((١٥٧٨)) نحس شاگردى كه با استاد خويش همسرى آغازد و آيد به پيش
((١٥٧٩)) با كدام استاد ؟ استاد جهان پيش او يكسان هويدا و نهان
((١٥٨٠)) چشم او ينظر بنور الله شده پرده هاى جهل را خارق بده
((١٥٨١)) از دل سوراخ چون كهنه گليم پرده اى بندد به پيش آن حكيم