تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٤٧ - ظاهر شدن فضل و زيركى لقمان پيش امتحان كنندگان
((١٥٤٠)) كفر و فرعونى هر گبر عنيد جمله از نقصان عقل آمد پديد
((١٥٤١)) بهر نقصان بدن آمد فرج در نبى كه ما على الاعمى حرج
((١٥٤٢)) برق آفل باشد و بس بىوفا آفل از باقى ندانى بىصفا ؟
((١٥٤٣)) برق خندد بركه مى خندد بگو بر كسى كه دل نهد بر نور او
((١٥٤٤)) نورهاى برق ببريده پى است آن چو لا شرقى و لا غربى كى است
((١٥٤٥)) برق خود را يخطف الابصار دان نور باقى را همه ابصار دان
((١٥٤٦)) بر كف دريا فرس را راندن نامه را در نور برقى خواندن
((١٥٤٧)) از حريصى عاقبت ناديدن است بر دل و بر عقل خود خنديدن است
((١٥٤٨)) عاقبت بين است عقل از خاصيت نفس باشد كاو نبيند عاقبت
((١٥٤٩)) عقل كاو مغلوب نفس او نفس شد مشترى مات زحل شد نحس شد
((١٥٥٠)) هم در اين نحسى بگردان اين نظر در كسى كه كرد نحست درنگر
((١٥٥١)) آن نظر كه بنگرد اين جزر و مد او ز نحسى سوى سعدى نقب زد
((١٥٥٢)) ز ان همى گرداندت حالى به حال ضد به ضد پيدا كنان در انتقال تا كه از عسرى نبينى خوفها كى ز يسرى باز يابى لطفها
((١٥٥٣)) تا كه خوفت زايد از ذات الشمال لذت ذات اليمين يرجى الرجال
((١٥٥٤)) تا دو پر باشى كه مرغ يك پره عاجز آيد از پريدن يك سره
((١٥٥٥)) يا رها كن تا نيايم در كلام يا بده دستور تا گويم تمام
((١٥٥٦)) ور نه اين خواهى نه آن فرمان تو راست كس چه داند مر تو را مقصد كجاست
((١٥٥٧)) جان ابراهيم بايد تا به نور بيند اندر نار فردوس و قصور
((١٥٥٨)) پايه پايه بر رود بر ماه و خور تا نماند همچو حلقه بند در
((١٥٥٩)) چون خليل از آسمان هفتمين بگذرد كه لا احب الآفلين
((١٥٦٠)) اين جهان تن غلط انداز شد جزم آن را كاو ز شهوت باز شد