تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٤٦ - ظاهر شدن فضل و زيركى لقمان پيش امتحان كنندگان
((١٥٢٤)) گفت من از دست نعمت بخش تو خوردهام چندان كه از شرمم دو تو
((١٥٢٥)) شرمم آمد كه يكى تلخ از كفت مى ننوشم اى تو صاحب معرفت
((١٥٢٦)) چون همه اجزايم از انعام تو رستهاند و غرق دانه دام تو
((١٥٢٧)) گر ز يك تلخى كنم فرياد و داد خاك صد ره بر سر اجزام باد
((١٥٢٨)) لذت دست شكر بخشت كه داشت اندرين بطيخ تلخى كى گذاشت
((١٥٢٩)) از محبت تلخها شيرين شود از محبت مسها زرين شود
((١٥٣٠)) از محبت دردها صافى شود وز محبت دردها شافى شود از محبت خارها گل مى شود وز محبت سركه ها مل مى شود از محبت دار تختى مى شود وز محبت بار بختى مى شود از محبت سجن گلشن مى شود بىمحبت روضه گلخن مى شود از محبت نار نورى مى شود وز محبت ديو حورى مى شود از محبت سنگ روغن مى شود بىمحبت موم آهن مى شود از محبت حزن شادى مى شود وز محبت غول هادى مى شود از محبت نيش نوشى مى شود وز محبت شير موشى مى شود از محبت سقم صحت مى شود وز محبت قهر رحمت مى شود
((١٥٣١)) از محبت مرده زنده مى شود وز محبت شاه بنده مى شود
((١٥٣٢)) اين محبت هم نتيجهء دانش است كى گزافه بر چنين تختى نشست
((١٥٣٣)) دانش ناقص كجا اين عشق زاد عشق زايد ناقص اما بر جماد
((١٥٣٤)) بر جمادى رنگ مطلوبى چو ديد از صفيرى بانگ محبوبى شنيد
((١٥٣٥)) دانش ناقص نداند فرق را لاجرم خورشيد داند برق را
((١٥٣٦)) چون كه ملعون خواند ناقص را رسول بود در تاويل نقصان عقول
((١٥٣٧)) ز آن كه ناقص تن بود مرحوم رحم نيست بر مرحوم لايق لعن و زخم
((١٥٣٨)) نقص عقل است آن كه بد رنجورى است موجب لعنت سزاى دورى است
((١٥٣٩)) ز آن كه تكميل خردها دور نيست ليك تكميل بدن مقدور نيست