تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦٦٣ - يك مانع ناچيز كافى است كه انسان روشنايى جهان را نبيند
بيرون او كاملًا تناقض دارد . [١] اين دو رويىها و اين خود دارىها كه حقايق را دگرگون نشان مى دهند در اشخاص تكامل يافته وجود ندارد ، آنان با واقعيات آن چنان كه روبه رو مى شوند ابراز مى دارند .
مخصوصاً اگر رشد شخصيت آنان بجايى برسد كه با واقعيتهاى ما وراى طبيعى روبه رو شوند ، چون تا روح انسانى صفاى صد درصد پيدا نكند به اين حالت عظمى نائل نخواهد گشت ، لذا با فرض صفاى روح خود دارى انسان از واقعياتى كه با آنها در تماس است دشوار خواهد بود .
((٣٥٥٥)) گفت يك اصبع چو بر چشمى نهى بينى از خورشيد عالم را تهى
يك مانع ناچيز كافى است كه انسان روشنايى جهان را نبيند چنان كه براى نديدن اشياء در روز روشن كافى است كه انسان دو سر انگشت روى چشمان خود بگذارد تا در نتيجه روشنايى اين خورشيد با عظمت را كه منظومهاى را از روشنايى خود پر مى كند ناديده بگيرد ، همچنان هنگامى كه درون انسان از روشنايى الهى كه بىپايان است درخشيدن گرفت كافى است كه پلك چشمان درونى را روى هم بگذارد تا در نتيجه از نور افشانى بىنهايت درون جلوگيرى كند .
اما تفاوت بسيار است ميان اين دو جلوگيرى ، زيرا - انگشتان بر دو چشم نهادن و روشنايى خورشيد را نديدن از جهل و نادانى است .
[١] ما نمى خواهيم بگوييم همهء خود دارىها جرم و بزه و تبه كارى محسوب مى شوند زيرا گاهى ضرورت زندگى ايجاب مى كند كه انسان از بيان حقايق خود دارى كند ، بلكه مى گوييم پنهان كردن واقعيات بايستى براى بر طرف كردن آسيب بوده باشد ، به شرط آن كه موجب ورود آسيب به ديگران نباشد . .