تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦٨٥ - اى انسان تويى كه حلقهء اتصال طبيعت و ما وراى طبيعت هستى
باز مى گويد :
اين راه را نهايت صورت كجا توان بست كش صد هزار منزل بيش است در بدايت در اين شب سياهم گم گشته راه مقصود از گوشهاى برون آى اى كوكب هدايت از هر طرف كه رفتم جز حيرتم نيفزود زنهار ازين بيابان وين راه بىنهايت
در جاى ديگر مى گويد :
نشوى واقف يك نكته ز اسرار وجود تا نه سر گشته شوى دايرهء امكان را
خلاصه در اين جهان هستى رخنهاى وجود ندارد كه از آن رخنه بتوان با جهان ما وراى طبيعى تماس گرفت . اين مشكل را جلال الدين در اين ابيات پاسخ نمى گويد فقط به عظمت خود ايمان به غيب توجه مى كند ، باين بيان كه مى گويد پرستش و تعظيم يك مقام عالى در حضورش چيزى نيست ، آن چه كه مهم است اين است كه انسان دور از آن مقام عالى باشد و ميان آن دو پردهاى بوده باشد ، در اين صورت او را بپرستد و به او عشق بورزد ارزش خواهد داشت .
ولى در ساير موارد مثنوى اين مسئله را طور ديگر حل و فصل مى كند و مى گويد : مردان الهى با تزكيهء نفس و تربيت روح مى توانند در همين جهان هستى با ما وراى طبيعت در تماس بوده باشند ، چنان كه در داستان زيد كه مورد تفسير ما است كاملًا مشاهده مى شود كه زيد در همين زندگانى طبيعى با پشت پرده چنان تماس گرفته بود كه گويى براى او غيبى نمانده و همه حقايق پشت پرده براى او حضور داشته است .
اى انسان تويى كه حلقهء اتصال طبيعت و ما وراى طبيعت هستى يكى از شعراى الهى مى گويد :
دو سر هر دو حلقهء هستى به حقيقت به هم تو پيوستى