تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٧٤ - تفسير ابيات
شكنجه چيز ديگرى را براى ما نيندوختهاى . اين قناعت كه پيغمبر آن را گنج ناميده است در حقيقت جز گنج روان چيزى نيست ، ولى تو كه در اين باره چيزى نمى دانى و مرد عمل نيستى ، نبايد لاف بزنى - زيرا تو به جاى اين كه گنج روانى براى ما بيندوزى ، به روان انسانى رنج و مشقتى .
تو تكيهء كلام خود را جفت بودن با من نمودهاى ، من كه از نظر درونى و تفكرات غير از تو هستم ، چگونه مى توانم جفت تو باشم ؟ تو مى خواهى زندگانى را دغل و دروغ معرفى نمايى . تو كه در هوا پشه را رگ مى زنى ، از شاه و بيگ نمى توانى دم بزنى .
فقر و تيره بختى ترا به گلاويز شدن با سگان مشغول ساخته و مانند نى شكم خالى هى ناله مى كنى .
براى اين كه من تمام رازهاى درونى ترا فاش نكنم به من با خوارى نگاه مكن . تو از كثرت خود پرستى خود را خردمند مى پندارى و من بىچاره را هم كه عقل مى دانى . مانند گرگهاى تبه كار به روى من جست و خيز مكن ، اى شوهرى كه بىعقلى و جنون از وضع و كيفيت عقل ادعايى تو بهتر است .
از آن جهت كه عقل تو باعث مزاحمت و بند پاى مردم است تو نبايد آن را عقل بنامى ، بلكه اين مار و كژدم است كه به هر كس برسد نيشى در او فرو مى برد .
خدا خصم ستم و حيله پردازىهاى تو باد ، دست مكر و حيله هاى تو از ما كوتاه باد . حال تو بسيار شگفت انگيز است - زيرا تو هم مارى و هم افسونگر .
بد بختى تو در همين است كه از زشتى خود اطلاعى ندارى « زيرا اگر كسى از زشتى خود با خبر باشد به هر شكلى كه ممكن است در بر طرف كردن آن زشتى مى كوشد » چنان كه اگر زاغ زشت از نازيبايى خود خبرى داشت مانند برف از درد و غم مى گداخت . آن مارگير نادان بر مار افسون مى خواند ، نمى داند كه مار هم او را افسون مى كند . اگر خود او با افسون دامى در راه مار نمى گسترد چگونه خود شكار افسون مار مى گشت ؟ مرد مارگير از جهت شدت حرص و طمع در آن موقع كه بساط افسون را مى گستراند ، نمى داند كه مار هم در انديشهء افسون براى اوست . مار در درون خود مى گويد : اى افسونگر ساده لوح ، اين است