تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٨١ - دل انسان با ايمان است كه گنجايش وجود خدا را دارد
باشد كه كميت را آفريده و ما فوق كيفيت است ؟ او بىنهايت است ، جهان متناهى است اگر چه نامحدود نباشد ، آن بىنهايت در اين متناهى جاى گير نخواهد گشت .
يك فرد از انسان هنگامى كه در نتيجه تزكيهء نفس و اعتلاى روحى به مقام شامخ معرفت مى رسد ، همين جهان هستى به اين عظمت را آن چنان ناچيز مى داند كه گويى يك قفس تنگى براى او است . با اين ملاحظه آيا خداوندى كه خالق همين انسانها است كه خود بىنهايتهايى « چه جمع وحشتناك » هستند مى تواند در اين جهان كوچك جاى گير شود ؟ اما در درون همين انسان قلبى آفريده است كه آن قلب مى تواند مهمان سراى وجود الهى بوده باشد .
دل سراى توست پاكش دارم از آلودگى كاندر اين ويرانه مهمانى ندانم كيستى
مى گوييد : چطور مى شود كه قلب انسانى گنجايش خداى به آن عظمت را داشته باشد ؟ با اين كه قلب انسانى در درون همين كالبد جسمانى است . مى گوييم :
قلب خواه همان عضو معروف باشد يا نه ، ما نمودهاى شگفت انگيزى را در درون خويش احساس مى كنيم كه با محاسبات منطق طبيعى از نظر كميت و كيفيت سازگار نيست ، مثلًا ما در حدود هشتاد ميليارد سلول در مغز داريم از دوران كودكى اين سلولها در فعاليت مى باشند چگونه مى شود مغز انسانى تا حدود يك ميليون ميليارد واحد اطلاع ثبت كند « هولگر هيدن زيست شناس معروف سوئدى » .
چگونه اين واحدها در سلولها موجود مى شود در صورتى كه نه قابل عكس بردارى است و نه كوچكترين نمود فيزيكى ديگرى را نشان مى دهند ؟ به اضافهء اين كه ما در عمر خود هزاران بار كليات تجريد شده را در ذهن خود منعكس مى سازيم ، اين كليات تجريد شده كه هيچ گونه تشخصى ندارند چگونه در سلول مادى جسمانى منعكس مى شوند ؟ آيا اين نمود شگفت انگيز در درون ما وجود ندارد ( دريافت من ) كه « خود »