تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦٤٨ - بقيه جواب گفتن زيد رسول خدا صلى الله عليه و آله را كه احوال خلق بر من پوشيده نيست و همه را مى شناسم
((٣٥٤٥)) آينهء تو جست بيرون از غلاف آينه و ميزان كجا گويد خلاف ؟
((٣٥٤٦)) آينه و ميزان كجا بندد نفس بهر آزار و حياى هيچ كس
((٣٥٤٧)) آينه و ميزان محكها اى سنى گر دو صد سالش تو خدمتها كنى
((٣٥٤٨)) كز براى من بپوشان راستى بل فزون بنما و منما كاستى
((٣٥٤٩)) اوت گويد ريش و سبلت بر مخند آينه و ميزان و آنگه ريو و بند
((٣٥٥٠)) چون خدا ما را براى آن فراخت كه به ما بتوان حقيقت را شناخت
((٣٥٥١)) اين نباشد ما چه ارزيم اى جوان كى شويم آيين روى نيكوان
((٣٥٥٢)) ليك در كش در بغل آيينه را گر تجلى كرد سينا سينه را
((٣٥٥٣)) گفت آخر هيچ گنجد در بغل آفتاب حق و خورشيد ازل
((٣٥٥٤)) هم دغل را هم بغل را بر درد نى جنون ماند به پيشش نى خرد
((٣٥٥٥)) گفت يك اصبع چو بر چشمى نهى بينى از خورشيد عالم را تهى
((٣٥٥٦)) يك سر انگشت پردهء ماه شد وين نشان ساترى الله شد
((٣٥٥٧)) تا بپوشاند جهان را نقطه اى مهر گردد منكسف از سقطه اى
((٣٥٥٨)) لب ببند و غور دريايى نگر بحر را حق كرد محكوم بشر
((٣٥٥٩)) همچو چشمهء زنجبيل و سلسبيل هست در حكم بهشتى جليل
((٣٥٦٠)) چار جوى جنت اندر حكم ماست اين نه زور ما ز فرمان خداست
((٣٥٦١)) هر كجا خواهيم داريمش روان همچو سحر اندر مراد ساحران
((٣٥٦٢)) همچو اين دو چشمهء چشم روان هست در حكم دل و فرمان جان
((٣٥٦٣)) گر بخواهد رفت سوى زهر مار ور بخواهد رفت سوى اعتبار
((٣٥٦٤)) گر بخواهد سوى محسوسات شد ور بخواهد سوى ملبوسات شد
((٣٥٦٥)) گر بخواهد سوى كليات راند ور بخواهد حبس جزئيات ماند
((٣٥٦٨)) دست و پا در امر دل اندر ملا همچو اندر دست موسى آن عصا
((٣٥٦٩)) دل بخواهد يا در آيد زو به رقص يا گريزد سوى افزونى ز نقص
((٣٥٧٠)) دل بخواهد دست آيد در حساب يا اصابع تا نويسد او كتاب