تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٦٩ - تفسير ابيات
را از سر گرفتهاى .
تو مادامى كه جوانتر بودى قانعتر بودى ، آن گاه كه خود مانند طلا بودى به طلا ارزشى قائل نبودى ، حالا خيلى زر طلب گشتهاى - زيرا طلايت از دست رفته است . اكنون كه طلا بودن تو از دست رفته بموجوديت تو كسادى روى آورده است ، بجاى اينكه مانند ميوه پخته گردى ، فاسد شدهاى .
تو كه ساليان عمر را در نور ديدهاى و گرم و سرد روزگار را چشيده و حقيقت زندگانى را دريافتهاى ، مى بايست ميوهء تجربه ها در روح تو خاصيت شيرينى ايجاد كند و نه مانند طناب باشى كه از نقطهاى شروع كرده و هر چه بيشتر مى تابند به طرف عقب مى روند . تو كه جفت منى بايستى با من هم صفت باشى ، تا با اين هماهنگى زندگانى ما منظم گردد . اين اصل واقعى است كه هر دو موجود كه بعنوان جفت در زندگانى و تكاپو شركت بورزند ، بايستى مانند جفت كفش و چكمه كه انسان را در راه رفتن يارى مى كنند با يكديگر هم داستان باشند .
تو خود مشاهده كردهاى كه هنگامى كه يكى از دو لنگهء كفش بپاى انسان تنگ باشد هر دو از كار مى افتند و يك انسان نمى تواند از جفت كفش استفاده نمايد .
هيچ تا كنون ديدهاى كه گرگى در جنگل جفت شيرى باشد ؟ همچنان بارى كه بر شتر حمل مى كنند اگر يك عدل سنگين تر باشد آن بار بمنزل نخواهد رسيد .
من در اين زمان عمر تدريجا رو بقناعت مى روم تازه طمع شنيع تو گل كرده است .
آن مرد قانع از روى اخلاص و سوز و محبت اين گفتگوها را از شب تا بروز با زن خويش در ميان نهاد .