تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٧١ - تفسير ابيات
روايت
نابخردان گاهى با نام حق و حقيقت دست و پاى ساده لوحان را مى بندند
((٢٣٣٤)) گر نبودى دام او افسون مار كى فسون مار را گشتى شكار
((٢٣٣٥)) مرد افسون گر ز حرص و كسب و كار در نيابد آن زمان افسون مار
((٢٣٣٦)) مار گويد اى فسونگر هين و هين آن خون ديدى فسون من ببين
((٢٣٣٧)) تو به نام حق فريبى مر مرا تا كنى رسواى شور و شر مرا
((٢٣٣٨)) نام حقم بست نى آن راى تو نام حق را دام كردى واى تو
((٢٣٣٩)) نام حق بستاند او تو داد من من بنام حق سپردم جان و تن
((٢٣٤٠)) تا به زخم من رگ جانت برد يا تو را چون من به زندانت برد
((٢٣٤١)) زن از اين گونه خشن گفتارها خواند بر شوى خود او طومارها مرد چون اين طعنها از زن شنفت مستمع شو بعد از آن بين تا چه گفت
روايت « القناعة كنز لا تفنى » (١) ( قناعت گنجى است كه فنا پذير نيست . )
((٢٣٣٨)) نام حقم بست نى آن راى تو نام حق را دام كردى واى تو
((٢٣٣٩)) نام حق بستاند از تو داد من من به نام حق سپردم جان و تن
نابخردان گاهى با نام حق و حقيقت دست و پاى ساده لوحان را مى بندند هنگامى كه انسان در پرستش بت درونى مستغرق گشت ، تمام موجودات جهان هستى را اعم از انسان و غير انسان به منزلهء وسيله هايى براى خود مى بيند ، اين تبه كارى اجازه مى دهد كه حتى خدا را هم وسيلهء سوء استفادهء مادى خود قرار بدهد .
(١) نهج البلاغه ، كلمات قصار ، ج ٣ . .