تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٨٠١ - تفسير ابيات
شما مى گوييد : آنان زندگى خود را احساس مى كنند چنان كه فردريك نيچه فلسفهء خود را احساس مى كرد و طعم شيرين آن را مى چشيد ؟ مى گويم : بلى چون طعم فلسفهء نيچه و اپيكور را مى چشند كه مى توانند در اين جهان طعم زندگانى ديگران را نچشند و آنان را مانند چند عدد سنگ ريزه بپندارند كه مى توانند آنها را بهرگونه كه بخواهند گرم كنند ، سرد كنند ، در آتش بريزند يا در دريا بيندازند .
شما با اين حال مى گوييد : اينان زندگان هستند . شگفتا شما علاقهاى پيدا كردهايد كه ضد زندگى را زندگى بناميد ؟ مگر زندگى يك حقيقت نيست كه هر كس به مقدار استعداد از آن بهره مند هستيم ؟ اين كه مى بينيد تمام كردارها و گفتارهاى فرزندان اپيكور و سر سپردگان نرون مغزى ندارند و روحى در آنها ديده نمى شود ، براى همين حقيقت است كه گفتيم كه آنان خود روح ندارند چگونه گفتار و كردار آنها مى تواند روح داشته باشد و به قول ماكسيم گوركى :
« و از آن جا كه ما خودمان سرد و بىروح هستيم حرارت بخشيدن و روح دادن به اشياء هم براى ما ميسر نيست . » [١] تفسير ابيات در يكى از روزها حضرت آدم از روى تحقير و پستى به ابليس شقى نگاه كرد . او خود را ديده بود كه آدم است و مقام والايى دارد ، از اين رو به شيطان شقى با ديدهء اهانت نگريست .
خداوند متعال از روى غيرت به آدم بانگ زد كه : اى بر گزيدهء ما تو از رازهاى پنهانى اطلاعى ندارى ، اگر همين شيطان پوستين خود را وارونه كند و تو قيافهء ديگر او را ببينى ، خواهى ديد كه او داراى نيرويى است كه مى تواند كوه را از بيخ و بن بر كند . در يك لحظه مى تواند پردهء صد آدم را دريده ، صد ابليس تازه مسلمان نمودار
[١] هدف ادبيات ، ماكسيم گوركى ، ص ٢١ . .