تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٧٦٢ - در چاه عميق و بىقعر شهوات خود را نيندازيم كه براى بيرون آوردن از آن چاه طنابى وجود ندارد
و صخره هاى پر دندانه كه از فرط قدمت با خورشيد برابرى مى كنند ، اين دره هاى پهناور كه گويى پيوسته به انديشه هاى عميق فرو رفتهاند ، اين جنگلهاى كهن و انبوه اين رودخانه هايى كه با اين همه جلال و شكوه به راه خود مى روند و اين جويبارها كه با زمزمهء شكوه آميز خود از ميان چمنزارها مى گذرند و سيرابشان مى كنند و اين اقيانوس بىكران لاجوردين كه همهء اينها را در ميان خود گرفته جملگى زر و زيور گور بزرگ آدميانند . خورشيد زرين و ستارگان و جملهء ميهمانان خوان بىحد و كران آسمان از خلال گذشت اعصار و قرون بر اين آرامگاه تيرهء مرگ مى تابند .
همهء اينها دستى هستند كه به سوى اين خاك نشينان در خواب رفته دراز شدهاند .
اگر بر بال صبح نشينى يا از صحراهاى بىكران بگذرى يا به ميان جنگلهاى انبوهى روى كه رود « ارگون » از ميانشان مى گذرد و درهايشان بروى هر صدايى از جهان بسته است تا تنها به صداى خود گوش فرا دهند ، باز همه جا مرگ را فرمانروا خواهى يافت . خواهى ديد كه جز مرگ هيچ كس در اين زمين زنده و جاودان نمانده است .
در اين صورت چگونه ممكن است تو در اينجا تنها بمانى و يكه و خاموش دنياى زندگان را ترك گويى و هيچ دوستى از اين سفر دور و درازت آگاه نشود ؟ همهء آنها كه دم بر مى كشند شريك سر نوشت تواند . وقتى كه تو به اين سفر رفته باشى آن كس كه به همه چيز با لبخند مى نگرد خواهد خنديد و آن كس كه همه چيز را جدى مى بيند افسرده خواهد شد ، در هر دو حال همه به دنبال احلام و آرزوهاى خويش خواهند رفت .
اما ديرى نمى گذرد كه جملهء آنها شادىها و گرفتارىهاى خود را ترك خواهند گفت و براى خواب جاودان به سراغ آن بسترى كه تو در آن خفتهاى خواهند رفت .