تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٦٠ - آيا خدا يك گنج پنهانى بود كه براى شناساندن خود جهان را آفريد ؟
( من يك گنج نهانى بودم خواستم شناخته شوم پس مخلوقات را آفريدم تا شناخته گردم ) .
از نظر سند معتبر نيست و اكنون مى خواهيم در بارهء معناى حديث ، يك بررسى اجمالى داشته باشيم .
مى گوييم : اولًا روشن است كه پيش از خلقت عوامل هستى چيزى در وجود نبود كه خداوند از آن چيز پنهان بوده باشد . بعضى از متكلمين به اين اعتراض چنين پاسخ دادهاند كه مادهء « خفى » از اضداد است يعنى هم به معناى پنهان بودن است و هم به معناى آشكار شدن ، در اين روايت مقصود آشكار بودن خدا است ، يعنى خدا در آن موقعيت كه هنوز جهان را نيافريده بود آشكار بود و چون خواست آشكار بودن خود را به مخلوقاتش قابل درك بسازد آنها را آفريد تا ظهور خود را به آنها بفهماند ملاحظه مى شود كه اين تفسير با داشتن اشكال بزرگى كه ذيلا مطرح خواهيم كرد با كلمهء « كنز » نيز ناسازگار مى باشد - زيرا كنز كه به معناى گنج است با پنهان بودن مناسب است نه با آشكار بودن .
اما اصل اشكال كه به هر صورت اين روايت را غير قابل قبول مى نماياند اين است كه آيا واقعاً شناخته شدن خدا مى تواند هدف و علت اساسى خلقت بوده باشد ؟ اگر هدف همين شناسايى خدا بوده باشد ، اولًا چنين معرفتى يا اصلا در افراد بشرى ايجاد نشده است ، يا همان افراد معدودى به دست آوردهاند كه ما آنها را پيامبران و اولياء الله مى ناميم ، حتى خود پيامبران هم در تكاپوى افزايش معرفت بودهاند ، چنان كه آيهء شريفه مى گويد :
« وَقُلْ رَبِّ زِدْنِي عِلْماً » ٢٠ : ١١٤ « وَأَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ » ١٢ : ١٠١ .
( بگو خداوندا بر علم من بيافزا و مرا به نيكو كاران ملحق گردان ) همچنين روايتى به پيغمبر منسوب است كه گروه زيادى آن را نقل كردهاند كه در مقام مناجات با خدا چنين عرض مى كرده است كه :