تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٥٥ - بقيه قصهء هاروت و ماروت و نكال و عقوبت ايشان
بقيه قصهء هاروت و ماروت و نكال و عقوبت ايشان
((٣٣٤٤)) چون گناه و فسق خلقان جهان مى شدى روشن به ايشان آن زمان
((٣٣٤٥)) دست خائيدن گرفتندى ز خشم ليك عيب خود نديدندى به چشم
((٣٣٤٦)) خويش در آئينه ديد آن زشت مرد رو بگردانيد و از آن خشم كرد
((٣٣٤٧)) خويش بين چون از كسى جرمى بديد آتشى در وى ز دوزخ شد پديد
((٣٣٤٨)) حميت دين خواند او آن كبر را ننگرد در خويش نفس گبر را
((٣٣٤٩)) حميت دين را نشانى ديگر است كه از آن آتش جهانى اخضر است
((٣٣٥٠)) گفت حقشان گر شما روشنگريد در سيه كاران مغفل منگريد
((٣٣٥١)) شكر گوييد اى سپاه چاكران رستهايد از شهوت و از چاك ران
((٣٣٥٢)) گر از آن معنى نهم من بر شما مر شما را پيش نپذيرد سما
((٣٣٥٣)) عصمتى گر مر شما را در تن است آن ز عكس عصمت و حفظ من است
((٣٣٥٤)) آن ز من بينيد نز خود هين و هين تا نچربد بر شما ديو لعين
((٣٣٥٦)) خويش را هم لحن مرغان خدا مى شمرد آن بد ضميرى چون صدا
((٣٣٥٧)) لحن مرغان را اگر واصف شوى بر ضمير مرغ كى واقف شوى ؟
((٣٣٥٨)) گر بياموزى صفير بلبلى تو چه دانى كاو چه گويد با گلى ؟
((٣٣٥٩)) ور بدانى از قياس و از گمان باشد آن بر عكس آن اى ناتوان باشد آن تصوير تو در امتحان چون ز لب جنبان گمانهاى گران