تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٨٣ - در بيان آن كه جنبيدن هر كس از آن جا است كه ويست ، هر كس از چنبرهء وجود خود بيند تا به شيشهء كبود آفتاب را كبود مى نمايد و تا به شيشهء سرخ سرخ و چون تابه ها از رنگ بيرون آيد سپيد شود و از همهء تابه هاى ديگر او راستگوتر باشد
در بيان آن كه جنبيدن هر كس از آن جا است كه ويست ، هر كس از چنبرهء وجود خود بيند تا به شيشهء كبود آفتاب را كبود مى نمايد و تا به شيشهء سرخ سرخ و چون تابه ها از رنگ بيرون آيد سپيد شود و از همهء تابه هاى ديگر او راستگوتر باشد
((٢٣٦٣)) از سر امرودبن بينى چنان ز ان فرود آ تا نماند اين گمان
((٢٣٦٤)) چون كه بر گردى و سر گشته شوى خانه را گردنده بينى آن توى
((٢٣٦٥)) ديد احمد را بو جهل و بگفت زشت نقشى كز بنى هاشم شگفت
((٢٣٦٦)) گفت احمد مرد را كه راستى راست گفتى گر چه كار افزاستى
((٢٣٦٧)) ديد صدّيقش بگفت اى آفتاب نى ز شرقى نى ز غربى خوش بتاب
((٢٣٦٨)) گفت احمد راست گفتى اى عزيز اى رهيده تو ز دنياى نه چيز
((٢٣٦٩)) حاضران گفتند اى صدر الورى راستگو گفتى دو ضدّ گو را چرا ؟
((٢٣٧٠)) گفت من آيينهام مصقول دست ترك و هند و در من آن بيند كه هست هر كه را آيينه باشد پيش رو زشت و خوب خويش را بيند در او
((٢٣٧١)) اى زن ار طمّاع مى بينى مرا زين تحرّىّ زنانه برتر آ
((٢٣٧٢)) آن طمع را ماند و رحمت بود كو طمع آن جا كه آن نعمت بود
((٢٣٧٣)) امتحان كن فقر را روزى دو تو تا به فقر اندر غنا بينى دو تو
((٢٣٧٤)) صبر كن با فقر و بگذار اين ملال ز انكه دو فقر است عزّ ذو الجلال
((٢٣٧٥)) سركه مفروش و هزاران جان ببين از قناعت غرق بحر انگبين
((٢٣٧٦)) صد هزاران جان تلخى كش نگر همچو گل آغشته اندر گل شكر
((٢٣٧٧)) اين دريغا مر تو را كآنجا بدى تا ز جانم شرح دل پيدا شدى
((٢٣٧٨)) اين سخن شير است در پستان جان بىكشنده خوش نمى گردد روان
((٢٣٧٩)) مستمع چون تشنه و جوينده شد واعظ مرده بود گوينده شد
((٢٣٨٠)) مستمع چون تازه آيد بىملال صد زبان گردد به گفتن گنگ و لال