تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٩٦ - جنگ و صلح
لباسش سفيد است .
- اين آدم را به دست خودم مى كشم و با دل آسوده به خانه بر مى گردم ، زيرا - اين مرد جانى است و جنايتش اين است كه در آن سوى رود رن به دنيا آمده است .
روسباخ ، واترلو ، انتقام ، امروز ديگر انسان مست بادهء خونريزى و جنگ است ، شعورى جز براى قتل عام و ويرانى در خويش سراغ ندارد .
شايد كنار سايبانى نشستن و از آب چشمهاى گوارا نوشيدن و زير درختى سر سبز سر گرم رويا شدن و يا دل در بند عشق سپردن همه لذت بخش باشد ، اما براى بشر امروزه آن چه لذت بخش تو راز اين جمله است لذت برادر كشى است .
همه جا مردمان تبر در ريشه جان يكديگر نهادهاند و به دنبال هم تپه ها و ماهورها را در مى نوردند و همه جا همراه سواران ، وحشت و هراس كه چنگ در يال اسبها زده در تاخت و تاز است .
در اين هنگام ، سپيده دم از فراز دشت و دمن سر بر مى زند و پيام اميد و روشنايى مى دهد . اوه راستى چقدر شايان تحسين است كه نوع انسان در آن دم كه مرغ سحر نغمه سرايى آغاز مى كند همچنان سر گرم كينهء مرگبار خويش باشد . » [١] اگر درست دقت كنيم خواهيم ديد ، اگر چه عوامل و انگيزه هاى جنگ در درونهاى مختلف بشرى يكسان نموده است ، ولى مى توان با اطمينان گفت كه با تحليل دقيق از اين پديدهء ضد حيات « كه بد بينان آن را جزء طبيعت بشرى مى دانند » عوامل جنگهاى براى ابد نمودهاى خيالى خواهد بود ، زيرا زندگى هيچ كس مزاحم زندگانى كس ديگر نيست .
تعيين يك زندگانى منطقى است كه مى تواند اصول و ريشه هاى جنگ را از كرهء زمين بر اندازد و صلح و صفا را جانشين آن كند .
[١] منتخبى از زيباترين شاه كارهاى شعر جهان ، - از شش هزار سال پيش - ويكتور هوگو ، ص ١٢٨ و ١٢٩ و ١٣٠ . .