تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٦٥ - چگونه عقل جزوى مى تواند نشاط و هيجان جهان هستى را دريابد ؟
اگر معناى حركت و تحول دائمى را در اجزاء عالم هستى دقت كنيم ، خواهيم ديد اين كه :
هر نفس نو مى شود دنيا و ما بىخبر از نو شدن اندر بقا عمر همچون جوى نو نو مى رسد مستمرى مى نمايد در جسد
بدون نفىهايى كه اثباتهايى را در دنبال دارد و همچنين بدون اثباتهايى كه نفىهايى را پى ريزى مى كند امكان پذير نخواهد بود .
نهايت امر اين است كه اشخاص ساده لوح و آنان كه در ظواهر و نمودهاى جهان هستى غوطه ور شدهاند ، گمان مى كنند كه اين تجزيه ها و تركيبات به همين شكلى كه در قلمرو هستى ديده مى شوند پايان مى پذيرند و نمى دانند كه تركيبات عالىترى در جهان هستى مخصوصاً در موجوديت انسانى صورت مى بندد كه انسان را تا مقام تشبه به خدا مى رساند .
((٢٨٦٨)) جزو جزو خم به رقص است و به حال عقل جزوى را نموده اين محال
چگونه عقل جزوى مى تواند نشاط و هيجان جهان هستى را دريابد ؟
عقل جزيى كه دائماً سر و كارش با نمودهاى كمى و كيفى و استنتاجات مربوط به محصول حواس ظاهرى است چگونه مى تواند آهنگ جهان هستى را شنيده به رقص و پاى كوبى آنها گوش فرا دهد ؟ بىچاره آن عقلى كه به جاى اين كه حواس را تعديل يا حد اقل آنها را به محدوديت فعاليتشان آگاه بسازد ، خود نيز فريب آنها را خورده و هر حقيقتى را كه از مقابل حواس دور مى شود و حواس به آنها دسترسى ندارد منكر مى شود . به طور حتم حواس انسانى نمى بيند كه در اين جهان چه مى گذرد ؟ آيا حواس انسانى از حقيقت اشياء خبر دارد ؟