تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٣٤ - اى داد از اين خود پرستى كه آتش در دودمان بشرى زده است
توبه هاى ما گاهى گناهى است كه بايستى از آنها توبه نمود
چنان كه هشيارى زمان را از ما كنار مى كند آسمان و زمين را هم از نظر ما دور مى سازد
((٢٢٠٦)) اى تو از حال گذشته توبه جو كى كنى توبه از اين توبه بگو ؟
توبه هاى ما گاهى گناهى است كه بايستى از آنها توبه نمود صائب مى گويد :
سبحه بر كف ذكر بر لب دل پر از شوق گناه معصيت را خنده مى آيد ز استغفار ما آيا اين خود يك معصيت نيست كه ما باز گشت به سوى خدا را هم آن چنان سبك بگيريم كه هر روز توبه ها كنيم ، سپس آنها را در هم بشكنيم ؟ آيا توبهاى كه فقط در زبان گفته مى شود و كوچكترين اثرى در كارهاى ما نمودار نمى سازد و درون ما در اسارت هوى و هوس بسر مى برد ، خود يك گناه ديگرى نيست ؟
چنان كه هشيارى زمان را از ما كنار مى كند آسمان و زمين را هم از نظر ما دور مى سازد آرى هنگامى كه آن حالت هشيارى كه لحظهاى از آن مساوى تمام جهان هستى است به انسان دست مى دهد ، تمام لذايذ و آلام و تفكرات و گمانها يك مرتبه از درون انسانى بيرون مى رود ، تمام موجودات طبيعى چنان از نظر انسان غايب مى گردند كه گويى اصلا يك سنگ ريزه در اين جهان طبيعت وجود نداشته است ، در اين موقع و در مقدمات چنين حالت هشيارى مطلق ، انسان در حيرت شگفت انگيزى فرومى رود ، اين حيرت ديرى نمى پايد كه به شعف و وجدى كه هيچ لغتى را گنجايش بيان آن نيست مبدل مى گردد .
عبد الرحمن جامى مى گويد :
اى بلبل جان مست ز ياد تو مرا وى مايهء غم پست ز ياد تو مرا لذات جهان را همه يك سو فكند حالى كه دهد دست ز ياد تو مرا