تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٢٨ - تفسير ابيات
آرى :
بسوزند شاخ درختان بىبر سزا خود همين است مر بىبرى را
شير گفت : با اين كه گرگ مرا مى ديد و مى بايست خود را در وجود من فانى كند با اين حال عرض اندام كرد ، براى او كيفرى جز نابودى از صفحهء هستى وجود نداشت .
تو گمان مى كردى كه من همواره با فضل و احسان رفتار مى كنم ؟ مگر نمى دانى كه گاهى عدالت ورزى در بارهء موجودات عين فضل و احسان است ؟ اى آن زندگانى كه مى گوييد : ما زندهايم ، بدانيد كه اگر پشتيبان وجود و زندگانى شما همين مواد و نمودهاى طبيعى است و اگر شما شخصيت خويش را تنها همين مواد و نمودها تفسير كردهايد ، روزى فرا خواهد رسيد كه راه نيستى را در پيش بگيريد ، شما شايستهء پايندگى در قلمرو وجود نيستيد - زيرا نتوانستيد از انديشه و وجدان به طور شايسته بهره بردارى كرده و خود را به آن وجود ازلى و ابدى مستند بسازيد تا فنا و نابودى به سراغ شما نيايد .
آرى هر كه در بارگاه الهى منزل گزيند ، براى او فرياد دور باش يا نابود باش وجود ندارد .
هر كس از قلمرو « لا » گذشته است يعنى تمام جهان هستى را با يك تكبير در پشت سر گذاشته و وارد صحنهء بارگاه ربوبى شده است ، او وارد « الا » شده است . آرى هر فردى كه توانست خود را به پيشگاه « الا الله » برساند ، ديگر براى او خطر فنا و نيستى وجود ندارد .