تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٢١ - بقيهء قصهء پير چنگى و پيغام رسانيدن به او
بقيهء قصهء پير چنگى و پيغام رسانيدن به او
((٢١٦١)) باز گرد و حال مطرب گوش دار ز آنك عاجز گشت مطرب ز انتظار
((٢١٦٢)) بانگ آمد مر عمر را كاى عمر بندهء ما را ز حاجت باز خر
((٢١٦٣)) بندهاى داريم خاص و محترم سوى گورستان تو رنجه كن قدم
((٢١٦٤)) اى عمر برجه ز بيت المال عام هفت صد دينار در كف نه تمام
((٢١٦٥)) پيش او بر كاى تو ما را اختيار اين قدر بستان كنون معذور دار
((٢١٦٦)) اين قدر از بهر ابريشم بها خرج كن چون خرج شد اينجا بيا
((٢١٦٧)) پس عمر ز آن هيبت آواز جست تا ميان را بهر اين خدمت ببست
((٢١٦٨)) سوى گورستان دوان شد او بسى غير آن پير او نديد آن جا كسى
((٢١٧٠)) گفت اين نبود دگر باره دويد مانده گشت و غير آن پير او نديد
((٢١٧١)) گفت حق فرموده ما را بندهاى است صافى شايسته و فرخندهاى است
((٢١٧٢)) پير چنگى كى بود خاص خدا ؟
حبّذا اى سرّ پنهان حبّذا
((٢١٧٣)) بار ديگر گرد گورستان بگشت همچو آن شير شكارى گرد دشت
((٢١٧٤)) چون يقين گشتش كه غير پير نيست گفت در ظلمت دل روشن بسى است
((٢١٧٥)) آمد و با صد ادب آن جا نشست بر عمر عطسه فتاد و پير جست
((٢١٧٦)) مر عمر را ديد و ماند اندر شگفت عزم رفتن كرد و لرزيدن گرفت
((٢١٧٧)) گفت در باطن خدايا از تو داد محتسب بر پير كى چنگى فتاد
((٢١٧٨)) چون نظر اندر رخ آن پير كرد ديد او را شرمسار و روى زرد
((٢١٧٩)) پس عمر گفتش مترس از من مرم كت بشارتها ز حق آورده ام
((٢١٨٠)) چند يزدان مدحت خوى تو كرد تا عمر را عاشق روى تو كرد
((٢١٨١)) پيش من بنشين و مهجورى مساز تا به گوشت گويم از اقبال راز
((٢١٨٢)) حق سلامت مى كند مى پرسدت چونى از رنج و غمان بىحدت