تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥١٦ - مرتد شدن كاتب وحى به سبب آن كه پرتو وحى به او زد و آن آيه را بيش از پيغمبر گفت من هم محل وحيم
تا كه چون در گور يارانت كنند طعمهء موران و مارانت كنند
((٣٢٧١)) بينى از گند تو گيرد آن كسى كه به پيش تو همى مردى بسى
((٣٢٧٢)) پرتو روح است نطق و چشم و گوش پرتو آتش بود در آب جوش
((٣٢٧٣)) آن چنان كه پرتو جان بر تن است پرتو ابدال بر جان من است
((٣٢٧٤)) جان جان چون واكشد پا را ز جان جان چنان گردد كه بىجان تن بدان
((٣٢٧٥)) سر از آن رو مى نهم من بر زمين تا گواه من بود در يوم دين
((٣٢٧٦)) يوم دين كه زلزلت زلزالها اين زمين باشد گواه حالها
((٣٢٧٧)) كو تحدث جهرة اخبارها در سخن آمد زمين و خارها فلسفى گويد ز معقولات دون عقل از دهليز مى ماند برون
((٣٢٧٨)) فلسفى منكر شود در فكر و ظن گو برو سر را بر آن ديوار زن
((٣٢٧٩)) نطق آب و نطق خاك و نطق گل هست محسوس حواس اهل دل
((٣٢٨٠)) فلسفى كاو منكر حنانه است از حواس انبياء بيگانه است
((٣٢٨١)) گويد او كه پرتو سوداى خلق بس خيالات آورد در راى خلق
((٣٢٨٢)) بلكه عكس آن فساد و كفر او اين خيال منكرى را زد بر او
((٣٢٨٣)) فلسفى مر ديو را منكر شود در همان دم سخرهء ديوى بود
((٣٢٨٤)) گر نديدى ديو را خود را ببين بىجنون نبود كبودى بر جنين
((٣٢٨٥)) هر كه را در دل شك و بىجانى است در جهان او فلسفى پنهانى است
((٣٢٨٦)) مى نمايد اعتقاد او گاه گاه آن رگ فلسف كند رويش سياه
((٣٢٨٧)) الحذر اى مؤمنان كاين در شماست در شما بس عالم بىمنتهاست
((٣٢٨٨)) جمله هفتاد و دو ملت در تو است وه كه آن روزى بر آرد از تو دست
((٣٢٨٩)) هر كه او را برگ اين ايمان بود همچو برگ از بيم او لرزان بود
((٣٢٩٠)) بر بليس و ديو ز ان خنديده اى كه تو خود را نيك مردم ديده اى
((٣٢٩١)) چون كند جان باژگونه پوستين چند وا ويلا بر آيد ز اهل دين
((٣٢٩٢)) بر دكان هر زر نما خندان شده است ز انكه سنگ امتحان پنهان شده است