تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٨٤ - تفسير ابيات
هنگامى كه آن درياى بىپايان ما وراى طبيعت را ديدند به حالت ناخود آگاهى قدم گذاشتند و در هنگام ناخود آگاهى بود كه سنگ را بر سبو زدند - زيرا انسان در آن حال است كه مى تواند نيروى واقعى خود را دريابد ، آن نيرويى كه مى تواند اين جهان به اين عظمت را خرد كرده و آن را نيست و نابود بسازد .
سپس جلال الدين سبو را به معناى موجوديت طبيعى انسان منظور نموده مى گويد :
اى كسى كه از غير انسانيت كه داراى به اين سبوى ناچيز ( موجوديت طبيعى ) سنگ زده آن را از هم متلاشى ساختى ، بدان كه اين سبويى است كه با شكستن درست مى شود . به اين معنى كه « من » تو در راه تكامل مى خواهد هر موجوديت طبيعى را كه براى خود ساختهاى مانند يك ساختمان ويرانه تخريب كرده مرتبه بعدى را از تكامل به شكل يك ساختمان عالىتر در درون تو بسازد .
اين خمى كه تو از هم متلاشى ساختهاى ، مانند خمهاى طبيعى نيست كه اگر بشكند آب از آن ريخته شود - زيرا آبى كه در اين خم قرار دارد روح تو است ، نه تنها با شكستن موجوديت طبيعى ، روح نيست و نابود نمى شود ، بلكه خم عالىترى به جاى آن براى تو مى سازد .
باز گمان مكن كه شكستن خمهاى ديگر باعث مى شود كه اجزاء آن خرد شده و در زمين بريزد و نابود گردد ، بلكه هر يك از اجزاء اين خم در دستگاه مجموع هستى رقص كنان به سير خود ادامه خواهند داد .
اما چه كنم اين عقل جزئى كه خود را پاى بند حواس طبيعى نموده و نمى خواهد از آن بالا برود ، مى گويد : چنين چيزى محال است .
ولى خواه اين عقل ناچيز اعتراف بكند يا انكار نمايد ، بايد بدانى در هر حال كه موجوديت طبيعى شكسته شود « چنان كه سبو موقع شكستن متلاشى و از روى پرده جهان هستى ناپيدا مى شود » همچنين آن آبى كه سبو داشته است ، يعنى روح تو نيز به عالم ملكوت صعود كرده به جايگاه خويش كه پردهء جهان هستى است سفر مى كند . آرى