تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٥٠ - قصه اعرابى درويش و ماجرا كردن زن با او از فقر و درد
قصه اعرابى درويش و ماجرا كردن زن با او از فقر و درد
((٢٢٥٢)) يك شبى اعرابى زنى مر شوى را گفت و از حد برد گفتوگوى را
((٢٢٥٣)) كاين همه فقر و جفا ما مى كشيم جمله عالم در خوشى ما ناخوشيم
((٢٢٥٤)) نانمان نى نانخورشمان درد و رشك كوزه مان نى آبمان از ديده اشك
((٢٢٥٥)) جامهء ما روز تاب آفتاب شب نهالين و لحاف از ماهتاب
((٢٢٥٦)) قرص مه را قرص نان پنداشته دست سوى آسمان برداشته
((٢٢٥٧)) ننگ درويشان ز درويشى ما روز و شب از روزى انديشىّ ما
((٢٢٥٨)) خويش و بيگانه شده از ما رمان بر مثال سامرى از مردمان
((٢٢٥٩)) گر بخواهم از كسى يك مشت نسك مر مرا گويد خمش كن مرگ و جست
((٢٢٦٠)) مر عرب را فخر غزو است و عطا در عرب ما همچو اندر خط خطا
((٢٢٦١)) چه عزا ما بىخطا در آتشيم چه نوا ما درد و غم را مفرشيم گر بخفتم روز باشد هيچ نه در درون جز سوز و پيچا پيچ نه
((٢٢٦٢)) چه عطا ؟ ما بر گدائى مى تنيم مر مگس را در هوا رگ مى زنيم
((٢٢٦٣)) گر كسى مهمان رسد گر من منم شب بخسبد دلقش از تن بر كنم زين نمط زين ماجرا و گفتگو برد از حدّ عبارت پيش شو كز عنا و فقر ما گشتيم خوار سوختيم از اضطراب و اضطرار تا به كى ما اين چنين خوارى كشيم غرقه اندر بحر ژرف آتشيم ؟
ناگه ار روزى در آيد ميهمان شرمسارىها بريم از وى به جان ليك مهمان گر در آيد بىثبوت دان كه كفش ميهمان سازيم قوت
((٢٢٦٤)) بهر اين گفتند دانايان به فن ميهمان محسنان بايد شدن