تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٩٩ - تفسير ابيات
اين شمشير و كفن را در اختيار تو مى گذارم ، مى خواهى گردنم را بزن و بكش .
تو چرا از فراق و جدايى تلخ سخن مى گويى ؟ هر چه كه مى خواهى بگو ، ولى در بارهء جدايى حرفى مگو ، من يك عذر خواه نهانى در درون تو دارم كه اگر من خودم هم نباشم او شيفتهء هميشگى من مى باشد .
عذر خواه من در درون تو همان خلق نيكوى تست ، با اعتماد به آن خلق نيكو بود كه دل من به خيال جرم افتاد .
با بر كنارى از خويش ( كه حال غضب و غرور آن را فرا گرفته است ) در بارهء من ترحمى نما ، اى شوهرى كه خلق تو شيرينتر از صد من عسل است .
بدينسان زن با لطف و ظرافت و انبساط روحى با شوهرش سخن مى گفت ، تا در ميان گريه به زمين افتاد .
هنگامى كه گريه و هاى هاى زن از حد گذشت ناله هاى او دل مرد را از جا كند . چگونه مرد مى توانست كه آرامش خود را حفظ نمايد ، در صورتى كه آن زن بدون گريه خود دل ربا بود ؟ از آن باران گريه هاى زن برقى زد و در دل آن مرد يگانه فروزان گشت .
آن زنى كه مرد در حال معمولى بندهء روى زيبايش بود ، اكنون كه آغاز بندگى مى كند حال مرد چگونه مى شود ؟ كسى كه از كبرش دل تو لرزان گردد ، اگر در پيش تو بناى گريه را بگذارد چه حالت روحى پيدا خواهى كرد ؟ آن كسى كه از ناز او دل و جان تو خونين مى گردد ، اگر در راز و نياز با تو در آيد حال تو چگونه خواهد بود ؟ آن زن كه جور و جفايش به منزلهء دام وجود ما است اگر او در صدد عذر خواستن در آيد چه عذرى خواهيم آورد ؟ آن كسى كه كار او فقط خونريزى بود ، اكنون چگونه گردن بر كشته شدن مى نهد ؟ آرى يك سوداى شگفت انگيزى است .
آن كسى كه غير از گردن كشى كارى از او ساخته نبود اكنون كه با تو با سر خوشى