تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤١٤ - رفتن گرگ و روباه در خدمت شير به شكار
رفتن گرگ و روباه در خدمت شير به شكار
((٣٠١٣)) شير گرگ و روبهى بهر شكار رفته بودند از طلب در كوهسار
((٣٠١٥)) كآن سه با هم اندر آن صحراى ژرف صيدها گيرند بسيار و شگرف
((٣٠١٤)) تا به پشت همدگر از صيدها سخت بر بندند بار و قيدها
((٣٠١٦)) گر چه ز ايشان شير نر را ننگ بود ليك كرد اكرام و همراهى نمود
((٣٠١٧)) اين چنين شه را ز لشكر زخمت است ليك همره شد جماعت رحمت است
((٣٠١٨)) همچنين مه را ز اختر ننگهاست او ميان اختران بهر سخاست
((٣٠١٩)) امر شاورهم پيمبر را رسيد گر چه رايش را نبد رايى مزيد
((٣٠٢٠)) در ترازو جو قرين زر شده است نى از آن كه جو چو زر گوهر شده است
((٣٠٢١)) روح قالب را كنون همره شده است مدتى سگ حارس درگه شده است
((٣٠٢٢)) چون كه رفتند آن جماعت سوى كوه در ركاب شير با فر و شكوه
((٣٠٢٣)) گاو كوهى و بز و خرگوش زفت يافتند و كار ايشان پيش رفت
((٣٠٢٤)) هر كه باشد در پى شير حراب كم نيايد روز و شب او را كباب
((٣٠٢٥)) چون ز كه در بيشه آوردندشان كشته و مجروح و اندر خون كشان
((٣٠٢٦)) گرگ و روبه را طمع بُد اندر آن كه رود قسمت به عدل خسروان
((٣٠٢٧)) عكس طمع هر دوشان بر شير زد شير دانست آن طمعها را سند
((٣٠٢٨)) هر كه باشد شير اسرار و امير او بداند هر چه انديشد ضمير
((٣٠٢٩)) هين نگه دار اى دل انديشه خو دل ز انديشهء بدى در پيش او
((٣٠٣٠)) داند و خر را همى راند خموش بر رخت خندد براى روى پوش
((٣٠٣١)) شير چون دانست آن وسواسشان وانگفت و داشت آن دم پاسشان
((٣٠٣٢)) ليك با خود گفت بنمايم سزا مر شما را اى خسيسان گدا
((٣٠٣٣)) مر شما را بس نيامد راى من ؟
ظنتان اين است در اعطاى من ؟
((٣٠٣٤)) اى وجود رايتان از راى من از عطاهاى جهان آراى من