تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٧٤٥ - جواب گفتن امير المؤمنين عليه السلام كه سبب افكندن شمشير چه بود در آن حالت
جواب گفتن امير المؤمنين عليه السلام كه سبب افكندن شمشير چه بود در آن حالت
((٣٧٨٨)) گفت من تيغ از پى حق مى زنم بندهء حقم نه مأمور تنم
((٣٧٨٩)) شير حقم نيستم شير هوا فعل من بر دين من باشد گوا
((٣٧٩٠)) من چو تيغم و آن زننده آفتاب ما رميت إذ رميت در حراب
((٣٧٩١)) رخت خود را من زره برداشتم غير حق را من عدم انگاشتم
((٣٧٩٣)) من چو تيغم پر گهرهاى وصال زنده گردانم نه كشته در قتال
((٣٧٩٢)) سايهام من كه خدايم آفتاب حاجبم من نيستم او را حجاب
((٣٧٩٤)) خون نپوشد گوهر تيغ مرا باد از جا كى برد ميغ مرا ؟
((٣٧٩٥)) كه نيم كوهم ز صبر و حلم و داد كوه را كى در ربايد تند باد ؟
((٣٧٩٦)) آن كه از بادى رود از جا خسى است ز انكه باد ناموافق خود بسى است
((٣٧٩٧)) باد خشم و باد شهوت باد آز برد او را كه نبود اهل نياز باد كبر و باد عجب و باد خلم برد او را كه نبود از اهل علم
((٣٧٩٨)) كوهم و هستى من بنياد اوست ور شوم چون كاه با دم باد اوست
((٣٧٩٩)) جز به باد او نجنبد ميل من نيست جز عشق احد سر خيل من
((٣٨٠٠)) خشم بر شاهان شه و ما را غلام خشم را من بستهام زير لگام
((٣٨٠١)) تيغ حلمم گردن خشمم زده است خشم حق بر من چو رحمت آمده است
((٣٨٠٢)) غرق نورم گر چه سقفم شد خراب روضه هستم گر چه هستم بو تراب
((٣٨٠٣)) چون در آمد علتى اندر غزا تيغ را ديدم نهان كردن سزا
((٣٨٠٤)) تا احب الله آيد نام من تا كه ابغض للَّه آيد كام من
((٣٨٠٥)) تا كه اعطا للَّه آيد جود من تا كه امسك للَّه آيد بود من
((٣٨٠٦)) دخل من للَّه عطا للَّه و بس جمله للَّهام نيم من آنِ كس
((٣٨٠٧)) و آن چه للَّه مى كنم تقليد نيست نيست تخييل و گمان جز ديد نيست
((٣٨٠٨)) ز اجتهاد و از تحرّى رسته ام آستين بر دامن حق بسته ام