تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٩٧ - آيا اگر رو به خدا برويد هر گونه وسايل مى تواند شما را به او برساند ؟
چنگ و چنگى را رها مى كند ، براى مدتى از بدن و رنج اين جهان فارغ شده رو به صحراى جان رهسپار مى گردد . هنگامى كه جان او در آن پهنهء ما وراى طبيعى قرار گرفت ، با خود ماجراها مى گفت ، و مى گفت : اى كاش من در همين جهان مى ماندم ، جان من در اين باغ و فضاى بهارى خوش بودى و در اين صحراى غيب كه لاله زار بس شگفت انگيز است مست مى گشتى .
اى كاش در همين فضاى آزاد ملكوتى مى ماندم و بىپر و بال سفرها مى كردم ، بدون احتياج به لب و دندان شكرها مى خوردم ، ذكر و فكرى داشتم ولى بىنياز از فعاليتهاى مغزى خسته كننده و خطا كار . در اين سفر و ذكر و فكر با ساكنين عالم ملكوتى به شوخىهاى جان فزا مى پرداختم ، بدون اين كه احتياجى به چشم مى داشتم عالمى را مشاهده مى كردم ، گلها و رياحينى را بدون احتياج به كف و انگشت مى چيدم ، من آن مرغ آبى مى گشتم كه در درياى عسل غرق گشته است و مانند ايوب پيامبر در چشمه سار زلال و شفا بخش فرو مى رفتم . آن چشمه سار گوارا كه ايوب بوسيلهء آن از سر تا پا از رنجها و شكنجه ها پاك شد ، مانند نورى كه از مشرق بتابد .
آرى ، آن جهان خيلى با عظمت تر از اين عالم مادى محدود است ، اگر اين چرخ باين بزرگى و باين عظمت ده برابر هم بزرگتر مى گشت ، باز در مقابل آن جهان چيزى جز يك موجود ناچيز محسوب نمى گشت .
اگر اين مثنوى در حجمش باندازهء قطر تمام اين زمين و آسمانها مى شد ، از داستان آن جهان پشت پرده جز مقدار كمى در آن نمى گنجيد .
همين زمين و آسمان بسيار پهناور از تنگى كه دارند دلم را شكافتهاند ، اما فعلا در اين جهان رويا عالمى را مشاهده مى كنم و از گشايش و پهناورى آن قلمرو پر و بالم را گشودهام ، اگر كسى راهى به اين جهان داشتى يك لحظه توانايى ماندن در آن جهان ماده را نداشتى .