تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٨ - آيه
((١٩٢١)) نشنود نغمهء پرى را آدمى كو بود ز اسرار پريان اعجمى (١)
((١٩٢٢)) گر چه هم نغمهء پرى زين عالم است نغمهء دل برتر از هر دو دم است
((١٩٢٣)) گر پرى و آدمى زندانيند هر دو در زندان اين نادانيند
((١٩٢٤)) معشر الجن سوره رحمن بخوان تستطيعوا تنفذوا را باز دان سورهء رحمن بخوان اى مبتدى تا شوى بر سرّ پريان مهتدى كار ايشان است ز آن سوى پرى گرددت روشن چو جويى رهبرى
((١٩٢٥)) نغمه هاى اندرون اوليا اولًا گويد كه اى اجزاى لا
((١٩٢٦)) هين ز لاى نفى سرها بر زنيد وين خيال و وهم يك سو افكنيد
((١٩٢٧)) اى همه پوسيده در كون و فساد جان باقيتان نروييد و نزاد
((١٩٢٨)) گر بگويم شمهاى ز ان خيمه ها جانها سر بر زنند از دخمه ها
((١٩٢٩)) گوش را نزديك كن كآن دور نيست ليك نقل آن به تو دستور نيست
((١٩٣٠)) هين كه اسرافيل وقتند اوليا مرده را ز ايشان حيات است و نما
((١٩٣١)) جانهاى مرده اندر گور تن بر جهد ز آوازشان اندر كفن
((١٩٣٢)) گويد اين آواز ز آواها جداست زنده كردن كار آواز خداست چون به صورت اوليا آگه شوند از طرب گويند چون با ره شوند
((١٩٣٣)) ما بمرديم و به كلى كاستيم بانگ حق آمد همه برخاستيم
((١٩٣٤)) بانگ حق اندر حجاب و بىحجيب آن دهد كو داد مريم را ز جيب
((١٩٣٥)) اى فناتان نيست كرده زير پوست باز گرديد از عدم ز آواز دوست
((١٩٣٦)) مطلق آن آواز خود از شه بود گر چه از حلقوم عبد الله بود
((١٩٣٧)) گفت او را من زبان و چشم تو من حواس و من رضا و خشم تو
آيه * - يا مَعْشَرَ اَلْجِنِّ وَاَلإِنْسِ إِنِ اِسْتَطَعْتُمْ أَنْ تَنْفُذُوا مِنْ أَقْطارِ اَلسَّمواتِ
(١) اعجمى گنگ و كسى كه سخن را نتواند صحيح و آشكار بگويد . .