تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٠١ - ناليدن ستون حنانه از فراق پيغمبر صلى الله عليه و آله كه جماعت انبوه شدند كه ما روى مبارك تو را چون بر آن نشستهاى نمى بينيم و منبر ساختند و شنيدن رسول خدا نالهء ستون را به صريح و مكالمات آن حضرت با آن
ناليدن ستون حنانه از فراق پيغمبر صلى الله عليه و آله كه جماعت انبوه شدند كه ما روى مبارك تو را چون بر آن نشستهاى نمى بينيم و منبر ساختند و شنيدن رسول خدا نالهء ستون را به صريح و مكالمات آن حضرت با آن
((٢١١٣)) استن حنّانه از هجر رسول ناله مى زد همچو ارباب عقول در ميان مجلس وعظ آن چنان كز وى آگه گشت هم پير و جوان در تحير مانده اصحاب رسول كز چه مى نالد ستون با عرض و طول
((٢١١٤)) گفت پيغمبر چه خواهى اى ستون ؟
گفت جانم از فراقت گشت خون از فراق تو مرا چون ساخت جان چون ننالم بىتو اى جان جهان ؟
((٢١١٥)) مسندت من بودم از من تاختى بر سر منبر تو مسند ساختى پس رسولش گفت كاى نيكو درخت اى شده با سرّ تو هم راز بخت
((٢١١٦)) گر همى خواهى تو را نخلى كنند شرقى و غربى ز تو ميوه چنند ؟
((٢١١٧)) يا در آن عالم حقت سروى كند تا تر و تازه بمانى تا ابد
((٢١١٨)) گفت آن خواهم كه دايم شد بقاش بشنو اى غافل كم از چوبى مباش
((٢١٢١)) هر كه را باشد ز يزدان كار و بار يافت بار آن جا و بيرون شد ز كار
((٢١٢٢)) و آن كه او را نبود از اسرار داد كى كند تصديق او نالهء جماد ؟
((٢١٢٥)) صد هزاران ز اهل تقليد و نشان افكندشان نيم وهمى در گمان
((٢١٢٦)) كه به ظن تقليد و استدلالشان قائم است و بسته پر و بالشان
((٢١٢٧)) شبهه مى انگيزد آن شيطان دون در فتد اين جمله كوران سر نگون
((٢١٢٨)) پاى استدلاليان چوبين بود پاى چوبين سخت بىتمكن بود
((٢١٢٩)) غير آن قطب زمان ديده ور كز ثباتش كوه گردد خيره سر
((٢١٣٠)) پاى نابينا عصا باشد عصا تا نيفتد سر نگون او بر حصا (١)
((٢١٣١)) آن سوارى كو سپه را شد ظفر اهل دين را كيست ؟ سلطان بصر
(١) حصا سنگ ريزه را گويند ولى مقصود در اين بيت سنگلاخ است . .