تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٨ - در معناى حديث ان لربكم فى ايام دهركم نفحات ألا فتعرضوا لها
در معناى حديث ان لربكم فى ايام دهركم نفحات ألا فتعرضوا لها
((١٩٥١)) گفت پيغمبر كه نفحتهاى حق اندر اين ايام مى آرد سبق
((١٩٥٢)) گوش و هش داريد اين اوقات را در ربائيد اين چنين نفحات را
((١٩٥٣)) نفحهاى آمد شما را ديد و رفت هر كه را مى خواست جان بخشيد و رفت
((١٩٥٤)) نفحهء ديگر رسيد آگاه باش تا از اين هم وانمانى خواجه تاش جان آتش يافت ز ان آتش كشى جان مرده يافت از وى جنبشى
((١٩٥٥)) جان نارى يافت از وى انطفا مرده پوشيد از بقاى او قبا
((١٩٥٦)) تازگى و جنبش طوبى است اين همچو جنبشهاى خلقان نيست اين
((١٩٥٧)) گر در افتد در زمين و آسمان زهره هاشان آب گردد در زمان
((١٩٥٨)) خود ز بيم اين دم بىمنتهى باز خوان فابين ان يحملنها
((١٩٥٩)) ور نه خود اشفقن منها چون بدى گرنه از بيمش دل كه خون شدى
((١٩٦٠)) دوش ديگر گونه اين مى داد دست لقمهء چندى در آمد ره ببست
((١٩٦١)) بهر لقمه گشته لقمانى گرو وقت لقمان است اى لقمه برو
((١٩٦٢)) از هواى لقمهء اين خار خار از كف لقمان برون آريد خار
((١٩٦٣)) در كف او خار و سايه اش نيز نيست ليكتان از حرص آن تمييز نيست
((١٩٦٤)) خاردان آن را كه خرما ديده اى ز آنكه بىنان كور و بس ناديده اى
((١٩٦٥)) جان لقمان كه گلستان خداست پاى جانش خستهء خارى چراست ؟
((١٩٦٦)) اشتر آمد اين وجود خار خوار مصطفى زادى بر اين اشتر سوار
((١٩٦٧)) اشترا تنگ گلى بر پشت توست كز نسيمش در تو صد گلزار رست
((١٩٦٨)) ميل تو سوى مغيلان است و ريگ با چه گل چينى ز خار مرده ريگ
((١٩٦٩)) اى بگشته زين طلب تو كو به كو چند گويى آن گلستان كو و كو
((١٩٧٠)) پيش از آن كاين خار پا بيرون كنى چشم تاريكست جولان چون كنى ؟
((١٩٧١)) آدمى كو مى نگنجد در جهان در سر خارى همى گردد نهان