تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٩ - تفسير ابيات
مادامى كه خود را منفى نسازد ، اهريمنى است فرشته نما .
عقل جزئى گفتار ما را تنظيم مى كند ، براى ما منطق مى آموزد و فعاليتهاى آن براى شناسايى قيافهء كيفى و كمى جهان هستى يار و ياور ما است ، ولى از عالم حال و مقام اطلاعى ندارد .
اين عقل جزئى چون از هستى ناقص خود دست بر نداشته است و خود را كامل مى نماياند ، لذا حقيقتاً بايد گفت : او معدوم است اگر چه خود را موجود مى نمايد .
آرى نه تنها عقل جزئى بلكه هر چيزى كه با اختيار از وجود خود صرف نظر نكرد تا در عالىترين درياى هستى فرو برود ، به طور اجبار نيست و نابود خواهد گشت ، آن چيز منشأ هيچ خير و عظمتى نخواهد بود .
آن چه كه كمال واقعى را دارد جان است ، سخنى كه از جان مى آيد راحت بخش جان است . چرا ؟ زيرا همين سخن نداى آن جان است و چون نداى جان است پس كمال خالص است . به همين جهت بود كه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم به بلال مى فرمود : اى بلال اذانى بگو تا روح ما آسايش خود را پيدا كند .
اين جمله كه مى فرمود : اى بلال بانگ بردار ، در حقيقت مى گفت : اى بلال از آن دم الهى كه در دل تو دميدهام ، بانگى بر آور و ما را از تعب و مشقتى كه طبيعت در زندگانى ما ايجاد مى كند راحت كن .
اى بلال ، اى آن انسانى كه جان انسانى خود را به گلبن تو مى سپارد برخيز ، و مانند بلبل با صداى خود بر اين انسانها جان ببخش ، از آن دم درونى بانگ بر آور كه آدم از آن مدهوش شده ، آسمانها هوش خود را در مقابل آن از دست دادهاند . پيغمبر از آن صداى خوب از خويش برفت و در شب زفاف در هنگام بامداد نماز صبح گاهى او قضا شد . [١] پيغمبر در شب زفاف در مقابل عروس عشق الهى بىهوش شد ، جان پاك او دستبوس
[١] ولى اصل داستان چنان بود كه ما در اول بحث از ابيات مورد بررسى نقل نموديم . .