تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٧٩١ - تفسير ابيات
اگر مى بينى كه جان حسى تو ( زندگانى طبيعى تو ) از خوردن نان ناچار است ، براى آنست كه وجود تو هنوز در حالت پستى مانند مس مى باشد ، براى تبديل اين حالت پست كيميايى به دست آور و مس وجود را بطلا مبدل بساز .
اى عزيز اگر مى خواهى جامه را شستشو كنى و جامه پاكيزهاى بپوشى از محلهء جامه شويان رو گردان مباش .
اگر چه نان روزهء معنوى تو را مى شكند ، اما كارى كن كه اين شكسته را با شكسته بند ترميم كن و گام را فراتر گذار .
اكنون كه دست خدايى مانند شكسته بند است ، پس شكستن او مانند رفو كردن و جبران نمودن مى باشد .
اگر موجوديت معنوى خود را بشكنى ، ندايى به سوى تو مى آيد كه بيا اين شكسته شده را ببند ، تو خواهى ديد كه قدرت بستن اين شكسته شده را ندارى ، از اين كه تو نمى توانى شكسته را ببندى ، بدان كه نه شكستن به دست تست و نه بستن . آرى او است كه تركيب موجودى ما را دوخته است و هم او است كه مى تواند آن را از هم متلاشى بسازد . كسى كه موجودى را بفروش مى رساند ( يا به شكلى از اشكال از بين مى برد ) او مى تواند دو باره بخرد . » ايجاد كند « يا » به دست آورد « مانند آن كسى كه خانه را ويران مى كند براى آن كه آبادى عالىترى بجاى آن بنا كند . او خانه را زير و زبر و ويران مى كند ، ولى در يك ساعت آن را آبادتر از اول مى سازد .
او خدايى است كه اگر سرى را ببرد ، صد هزاران سر به جاى او ايجاد مى كند . اگر دستور خداوندى نبود كه مى فرمايد :
« وَلَكُمْ فِي اَلْقِصاصِ حَياةٌ يا أُولِي اَلأَلْبابِ . » ٢ : ١٧٩ ( در قانون قصاص براى شما زندگانى است اى صاحبان عقل ) .
هيچ كس را حق كشتن قاتل عمدى نبود .