تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٧٦ - دل نهادن مرد عرب بر التماس دل بر خويش و مبالغه نمودن كه مرا در اين تسليم حيله و امتحانى نيست
((٢٦٦٢)) الف اين انوار با ظلمات چيست ؟
چون تو اندر نور با ظلمات زيست ؟
((٢٦٦٣)) آدما آن الف از بوى تو بود ز انكه جسمت را زمين بد تار و پود
((٢٦٦٤)) جسم خاكت را از اينجا يافتند نور پاكت را در اينجا تافتند
((٢٦٦٥)) اين كه جان ما ز روحت يافته است پيش پيش از خاك آن مى تافته است
((٢٦٦٦)) در زمين بوديم و غافل از زمين غافل از گنجى كه بد در وى دفين
((٢٦٦٧)) چون سفر فرمود ما را ز ان مقام تلخ شد ما را از اين تحويل كام
((٢٦٦٨)) تا كه حجتها همى گفتيم ما كه بجاى ما كه آيد اى خدا ؟
((٢٦٦٩)) نور اين تسبيح و اين تهليل را مى فروشى بهر قال و قيل را ؟
((٢٦٧٠)) حكم حق گسترد بهر ما بساط كه بگوييد از طريق انبساط
((٢٦٧١)) هر چه آيد بر زبانتان بىحذر همچو طفلان يگانه با پدر ما همى دانيم خود راز شما ليك مى خواهيم آواز شما
((٢٦٧٢)) ز انكه اين دمها اگر نالايق است رحمت من بر غضب هم سابق است
((٢٦٧٣)) از پى اظهار اين سبق اى ملك در تو بنهم داعيهء اشكال و شك
((٢٦٧٤)) تا بگويى و نگيرم بر تو من منكر حلمم نيارد دم زدن
((٢٦٧٥)) صد پدر صد مادر اندر حلم ما هر نفس زايد در افتد در فنا
((٢٦٧٦)) حلم ايشان كف بحر حلم ماست كف رود آيد ولى دريا بجاست
((٢٦٧٧)) خود چه گويم پيش آن دُر اين صدف نيست الا كفّ كفّ كفّ كف
((٢٦٧٨)) حق آن كف حق آن درياى صاف كامتحانى نيست اين گفت و نه لاف
((٢٦٧٩)) از سر مهر و صفاء است و خضوع حق آن كس كه بدو دارم رجوع
((٢٦٨٠)) گر به پيشت امتحان است اين هوس امتحان را امتحان كن يك نفس
((٢٦٨١)) سر مپوشان تا پديد آيد سرم امر كن تو هر چه بر وى قادرم
((٢٦٨٢)) دل مپوشان تا پديد آيد دلم تا قبول آرم هر آن چه قابلم
((٢٦٨٣)) چون كنم در دست من چه چاره است ؟
در نگر تا جان من چه كاره است ؟