تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٩٦ - آيا اگر رو به خدا برويد هر گونه وسايل مى تواند شما را به او برساند ؟
دمان هم بود پشهاى او را ضعيف و ناتوان ساخته بود ، پشت او مانند پشت خم منحنى شده ، ابروهاى او روى چشمش چنان دور زده بود گويى پاردم بر روى كفل الاغ . آواز لطيف و جان فزايش ناخوشايند و زشت و دل خراش گشت ، آن نوا كه زهره بر زيبايى آن رشك مى بردى ، مانند آواز خر پيرى شده بود . آرى در اين دنيا كدامين خوشى است كه بالاخره به ناخوشى مبدل نگردد ، آن كدامين سقف بلند است كه بالاخره با زمين يكسان نشده است ؟ مگر آواز عزيزان و مردان الهى در سينه هايشان كه انعكاس دم آنها نفخ صور را بوجود مى آورد ، درون آن مردان راه خدا را مى گويم كه اين درونها مستى خود را از آنها درمى يابند ، آن درون كه نفى اين جهان مادى است ( نيستى به اصطلاح عرفان ) ، تمام هستىها هستى خود را از آن در مى يابند . جاذبهء هر انديشه و آواز از اعماق درونهاى انسانى است ، لذت الهام و وحى و رازهاى نهانى از همان « نيستى » است . هنگامى كه اين پير مطرب ضعيف و ناتوان گشت و از معيشت جز يك قرص نان او نماند ، با خدا براز و نياز پرداخته چنين گفت :
خداوندا يك عمر مهلتم دادى ، با اين خس ناچيز لطفها و عنايتها نمودى ، من هفتاد سال به تو معصيت ورزيدهام با اين حال بخشش و روزى را از من دريغ نداشتى . خداوندا ديگر امروز كسب و كارى ندارم كسى مرا به مطربى نمى خواند ، آوازم از تأثير افتاده ، حنجرهء زيبايم مانند كرناى ناهنجار صدايم را خشن و زشت كرده است .
خدايا امروز مهمان تو هستم ، امروز چنگم را براى تو خواهم نواخت . آرى من از آن توام ، امروز هم براى تو كار خواهم كرد . اين نيايش را كرد و چنگ خويش را برداشته در جستجوى خداوند راه گورستان را در پيش گرفت . گفت : امروز مزد ابريشم كارى از خدا مى خواهم ، با اين كه كالايى كه عرضه مى كنم قلب است و درست نيست ، ولى او به نيكويى مى پذيرد .
او در سر گورستان چنگ بسيار نواخت و حالت گريه بر او دست داده ، چنگ را زير سر نهاد و خود روى گورى افتاد .
پير چنگى را در اين حالت انفجار روانى خواب مى برد ، او در اين حال خواب ،