تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٨٦ - در بيان آن كه حال خود و مستى خود پنهان بايد دانست
در بيان آن كه حال خود و مستى خود پنهان بايد دانست
((٣٤٢٦)) بشنو الفاظ حكيم برده اى سر همانجا نه كه باده خورده اى
((٣٤٢٧)) چون كه از ميخانه مستى ضال شد تسخر و بازيچهء اطفال شد
((٣٤٢٨)) مى فتد او سو به سو در هر رهى در گل و مى خنددش هر ابلهى
((٣٤٢٩)) او چنين و كودكان اندر پىاش بىخبر از مستى و ذوق مى اش
((٣٤٣٠)) خلق اطفالند جز مست خدا نيست بالغ جز رهيده از هوا
((٣٤٣١)) گفت دنيا لعب و لهو است و شما كودكيد و راست فرمايد خدا
((٣٤٣٢)) از لعب بيرون نرفتى كودكى بىزكات روح كى باشى زكى ؟
((٣٤٣٣)) چون جماع طفل چبود ؟ بازيى با جماع رستمى و غازئى
((٣٤٣٥)) جنگ خلقان همچو جنگ كودكان جمله بىمعنى و بىمغز و مُهان
((٣٤٣٦)) جمله با شمشير چوبين جنگشان جمله در لا ينفعى (١) آهنگشان
((٣٤٣٧)) جمله شان گشته سواره بر نيى كاين براق ماست يا دلدل پيى
((٣٤٣٨)) حاملند و خود ز جهل افراشته راكب و محمول ره پنداشته
((٣٤٣٩)) باش تا روزى كه محمولات حق اسب تازان بگذرند از نه طبق
((٣٤٤٠)) يعرج الروح إليه و الملك من عروج الروح يهتز الفلك
((٣٤٤١)) همچو طفلان جملتان دامن سوار گوشهء دامن گرفتن اسبوار
((٣٤٤٢)) از حق ان الظن لا يغنى رسيد مركب ظن بر فلكها كى دويد ؟
((٣٤٤٣)) اغلب الظنين في الترجيح ذا لا تمارى الشمس فى توضيحها آفتات حق چو گردد مستوى در قيامت بر رشيد و بر غوى
((٣٤٤٤)) آن گهى بينيد مركبهاى خويش مركبى سازيدهايد از پاى خويش
((٣٤٤٥)) وهم و حس و فهم و ادراكات ما همچو نى دان مركب كودك هلا
(١) بعضى از نسخه ها لا ينبغى . .