تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٨٧ - در بيان آن كه حال خود و مستى خود پنهان بايد دانست
((٣٤٤٦)) علمهاى اهل دل حمّالشان علمهاى اهل تن احمالشان
((٣٤٤٧)) علم چون بر دل زند يارى شود علم چون بر تن زند بارى شود
((٣٤٤٨)) گفت ايزد يحمل اسفاره بار باشد علم كان نبود ز هو
((٣٤٤٩)) علم كآن نبود ز هو بىواسطه آن نپايد همچو رنگ ماشطه
((٣٤٥٠)) ليك چون اين بار را نيكو كشى بار بر گيرند و بخشندت خوشى
((٣٤٥١)) هين مكش بهر هوا آن بار علم تا شوى راكب تو بر رهوار علم هين بكش بهر خدا اين بار علم تا ببينى در درون انبار علم
((٣٤٥٢)) تا كه بر رهوار علم آيى سوار آن گهان افتد تو را از دوش بار
((٣٤٥٣)) از هواها كى رهى بىجام هو ؟
اى ز هو قانع شده با نام هو
((٣٤٥٤)) از صفت وز نام چه زايد ؟ خيال و آن خيالش هست دلال وصال
((٣٤٥٥)) ديدهاى دلال بىمدلول هيچ ؟
تا نباشد جاده نبود غول هيچ
((٣٤٥٦)) هيچ نامى بىحقيقت ديدهاى ؟
يا ز گاف و لام گل بر چيدهاى ؟
((٣٤٥٧)) اسم خواندى رو مسمى را بجو مه به بالا دان نه اندر آب جو
((٣٤٥٨)) گر ز نام و حرف خواهى بگذرى پاك كن خود را ز خود هان يك سرى
((٣٤٥٩)) همچو آهن ز آهنى بىرنگ شو در رياضت آينهء بىزنگ شو
((٣٤٦٠)) خويش را صافى كن از اوصاف خويش تا ببينى ذات پاك صاف خويش
((٣٤٦١)) بينى اندر دل علوم انبيا بىكتاب و بىمعيد و اوستا
((٣٤٦٢)) گفت پيغمبر كه هست از امتم كه بود هم گوهر و هم همتم
((٣٤٦٣)) مر مرا ز ان نور بيند جانشان كه من ايشان را همى بينم بدان
((٣٤٦٤)) بىصحيحين و احاديث و روات بلكه اندر مشرب آب حيات
((٣٤٦٥)) سر امسينا لكردياً بدان راز اصبحنا عرابياً بخوان سر امسينا و اصبحنا تو را مى رساند جانب راه خدا
((٣٤٦٦)) ور مثالى خواهى از علم نهان قصه گو از روميان و چينيان