تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٧٠٥ - تفسير ابيات
« شخصيت عميق انسانى « محفوظ است » .
هنگامى كه شب فرا مى رسد همان ستارگان كه در موقع تابش خورشيد تاريك شده بودند ، دو باره روشنايى خود را باز مى يابند .
تمام جانداران همه به خواب مى روند ، باز در هنگام بامداد هنگامى كه خورشيد آفاق فضا را روشن مى كند هر بدن از خواب سر بر مى دارد .
همان مردم كه به خواب رفته و هوش را از دست داده بودند ، خداوند به آنها هوش را باز مى گرداند ، همهء آنها در دادن هوش از دست » در موقع خواب « و بهوش آمدن » در موقع بيدارى « مانند بندگان حلقه به گوش تسليم مى شوند . در موقع بيدارى پاى كوبان و خوشحال از جا بر مى خيزند و زبان حال آنها اين است كه اى خداى ما ما را دو باره زنده گردانيدى .
« جلال الدين از اين پس در چند بيت مسئلهء رستاخيز را مطرح مى كند ، مى گويد : همان پوستها و استخوانهاى پوسيده و ريخته آن چنان زنده مى شوند كه مانند سواران كه در جنب و جوش خود گرد و غبار مى انگيزند به حركت در مى آيند .
همهء مردم اعم از سپاس گزاران و تبه كاران ، راه نيستى را تا سر حد هستى روز رستاخيز پيموده به آن عرصه وارد مى شوند .
تو امروز كه لباس وجود پوشيدهاى ، مى گويى : پس از مردن و پوسيده شدن استخوان ، محشور شدن چگونه امكان پذير خواهد بود ؟ در صورتى كه اگر توجه كنى خواهى ديد كه آن خدايى كه تو را از نيستى محض بهستى وارد ساخت ، همان خدا مى تواند از نيستى كه مسبوق به هستى است به هستى مجددى تو را وارد بسازد .
تو اگر در ديار نيستى هم آگاه بودى مى گفتى : من كه نيستم چگونه مى توانم هست شوم ؟ ولى تو را از عدم بر كندند و لباس وجود به تو پوشانيدند .
آرى ، قدرت سازندگى ربانى تو را موكشان به اين ديار هستى آورده است .
اين جريان از نيستى به هستى وارد شدن چنان شگفت انگيز بود كه حتى به گمان و وهم نيز نمى آمد .
همان عدم اولى و همان حالت ما قبل وجود براى او مانند يك بنده است كه از سر