تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٧٣٩ - هر ديدهاى جهانهاى بىكران را نمى تواند ببيند
اين يك حالت مبهم و پيچيدهاى است كه ديده گان ما را در سحر فرو مى برد .
آرى ، لطف پنهانى شگفت انگيز است كه يك حقيقت براى تو گرگ و براى من شكل يوسفى دارد .
هيجده هزار جهان در عالم هستى وجود دارد ، ولى براى ديدهء ناتوان قابل ديدن نيست ، اى على مرتضى بيا ، راز مكنون اين رويداد را براى من فاش كن ، اى على كه پس از قضاى سوء قضاى نيكويى را آوردى .
اى على ، يا تو اين راز مكنون را فاش كن ، يا من از تابش عكس آن بارقه كه در درون تو فروزان گشته است باز گو خواهم كرد . آن چه كه در درون تو درخشيد انعكاسى در درون من ايجاد كرد ، تو كه مانند ماه نور افشانى مى كنى چگونه مى توانى نور خود را از ما مخفى بدارى ؟ تو بدون اين كه بر زبان بياورى همانند ماه تابان مى درخشى ، چگونه مى توانى اين درخشش را از من پنهان بدارى ؟ آرى من مى توانم اين راز را بگشايم ، ولى من مانند مهتابم كه راهنمايى من در بارهء رهروان از تو اكتساب شده است ، لذا محدود و از غير خود است ، بيا اى ماه تابان خودت راهنماى شب روان كاروانيان بشريت باش .
اگر اى ماه فروزان ، تو خود پرتوى در اين راه پر پيچ و خم بيفكنى ، همهء رهروان از خطا و انحراف در امان خواهند بود و در مقابل بانگ ماه تابان ، فرياد غولهاى بيابانى چه اثرى خواهد داشت ؟ ماه بدون گفتن خود راهنماى طريق است ، اگر بخواهد در بارهء رهنمايى و فراز و نشيب سخنانى هم بگويد ، ديگر براى رهروان خطا و انحرافى تا مقصد نهايى وجود نخواهد داشت .
در شهر علم پيامبر تويى ، شعاع آفتاب حلم و بردبارى تويى ، پس اى در شهر دانش در را باز گذار ، تا همگان از دانش تو بهره ها گيرند و از ظواهر طبيعت و معلومات محدود و موقت به حقايق و واقعيات ابدى برسند ، تويى در رحمت خداوندى