تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٧١٠ - آتش افتادن در شهر در ايام عمر
آتش افتادن در شهر در ايام عمر آتشى افتاد در عهد عمر همچو چوب خشك مى خورد او حجر در فتاد اندر بنا و خانه ها تا زد اندر پرّ مرغ و لانه ها نيم شهر از شعله ها آتش گرفت آب مى ترسيد از آن و مى شكفت مشكهاى آب و سركه مى زدند بر سر آتش كسان هوشمند آتش از استيزه افزودى لهب مى رسيد او را مدد از صنع رب مى رسيد او را مدد از بىحدى آتش از استيزه افزون مى شدى خلق آمد جانب عمّر شتاب كآتش ما مى نميرد هيچ عذاب گفت اين آتش ز آيات خداست شعلهاى از آتش بلخ شماست آب بگذاريد و نان قسمت كنيد بلخ بگذاريد اگر آن منيد خلق گفتندش كه در بگشودهايم ما سخى و اهل فتوت بودهايم گفت نان بر رسم عادت بردهايم از براى حق درى نگشادهايم بهر فخر و بهر گوش و بهر ناز نز براى ترس و تقوى و نياز مال تخم است و به هر شوره منه تيغ را در دست هر ره زن مده اهل دين را باز دان از اهل دين همنشين حق بگو با او بجو هر كسى بر قوم خود ايثار كرد كاغه پندارد كه او خود كار كرد