تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥١٥ - مرتد شدن كاتب وحى به سبب آن كه پرتو وحى به او زد و آن آيه را بيش از پيغمبر گفت من هم محل وحيم
((٣٢٤٧)) بند پنهان ليك از آهن بتر بند آهن را كند پاره تبر
((٣٢٤٨)) بند آهن را توان كردن جدا بند غيبى را نداند كس دوا
((٣٢٤٩)) مرد را زنبور اگر نيشى زند طبع او آن لحظه بر دفعى تند
((٣٢٥٠)) زخم نيش اما چو از هستى توست غم قوى باشد نگردد درد سست
((٣٢٥١)) شرح اين از سينه بيرون مى جهد ليك مى ترسم كه نوميدى دهد
((٣٢٥٢)) نى مشو نوميد و خود را شاد كن پيش آن فرياد رس فرياد كن
((٣٢٥٣)) كاى محب عفو از ما عفو كن اى طبيب رنج ناسور كهن
((٣٢٥٤)) عكس حكمت آن شقى را ياوه كرد خود مبين تا بر نيارد از تو گرد
((٣٢٥٥)) اى برادر بر تو حكمت جاريه است آن ز ابدالست و بر تو عاريه است
((٣٢٥٦)) گر چه در خود خانه نورى تافته است آن ز همسايهء منور يافته است
((٣٢٥٧)) شكر كن غرّه مشو بينى مكن گوش دار و هيچ خود بينى مكن
((٣٢٥٨)) صد دريغ و درد كاين عاريّتى معجبان را دور كرد از امتى
((٣٢٥٩)) من غلام آن كه او در هر رباط خويش را واصل نداند بر سماط
((٣٢٦٠)) بس رباطى كه ببايد ترك كرد تابه مسكن در رسد يك روز مرد
((٣٢٦١)) گر چه آهن سرخ شد او سرخ نيست پرتو عاريّت آتش زنيست
((٣٢٦٢)) گر شود پر نور روزن يا سرا تو مدان روشن مگر خورشيد را
((٣٢٦٣)) ور در و ديوار گويد روشنم پرتو غيرى ندانم اين منم
((٣٢٦٤)) پس بگويد آفتاب اى نارشيد چون كه من غارب شوم آيد پديد
((٣٢٦٥)) سبزها گويند ما سبز از خوديم شاد و خندانيم و بس زيبا خديم
((٣٢٦٦)) فصل تابستان بگويد كاى امم خويش را بينيد چون من بگذرم
((٣٢٦٧)) تن همى نازد به خوبى و جمال روح پنهان كرده فر و پر و بال
((٣٢٦٨)) گويدش كاى مزبله تو كيستى ؟
يك دو روز از پرتو من زيستى
((٣٢٦٩)) غنج و نازت مى نگنجد در جهان باش تا كه من شوم از تو جهان
((٣٢٧٠)) گرم دارانت تو را گورى كنند كشكشانت در تك گور افكنند