تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥١٣ - تفسير ابيات
مى كنى ، زيرا - نفس حيوانى انسان آن چنان موجوديت انسان را مى خرد كه هر پديده و حقيقتى پيش مى آيد جزء « من » خود كرده و در حفظ و بزرگ داشت آن مى كوشد ، در نتيجه نمى توانى با خود نفس يا دانشى كه آن را هم نفس به استخدام خود در آورده است آن را پاك و صاف كنى .
هيچ تا كنون ديدهاى كه تيغ دستهء خويش را ببرد ؟ اين زخمهاى بنيان كن را كه بروح تو وارد شده است ، تو نمى توانى ببينى زيرا - با خيالات و توهمات خويش همواره مگسها مى سازى و آن مگسها روى زخم تو مى نشينند و تو نمى توانى حقيقت آن زخم را ببينى . تاريكى حال روح تو به منزلهء آن جراحت است و انديشه ها و آرزوهاى دور و درازت مانند مگسها - كه تمام پيرامون آن جراحت را گرفته و چيزى از آن براى تو نمودار نيست . براى بهبودى اين جراحت رهبرى لازم است كه اول آن مگسها را از روى زخم تو پراكنده سازد ، سپس مرهمى روى آن زخم بگذارد .
تا آن هنگام كه يقين به بهبودى جراحت پيدا نكردهاى و هنوز اثر مرهم را كاملًا احساس نمى كنى از مرهمى كه در آن زخم مى گذارد سرپيچى مكن و بدان كه آن بهبودى كه حاصل خواهد آمد از تو نبوده و مربوط به ارشاد آن رهبر الهى مى باشد .