تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٩٠ - در همان نقطه از هيجان روانى كه حالت انقلاب روحى و تكامل شروع شده است شخصيت خود را تثبيت كن
كه مى توانند بنياد زندگانى ما را در هم ريخته و بساط موجوديت ما را بر چينند .
به عبارت كلىتر تا روح انسانى در كالبد مشغول فعاليت است و تا وسايل فعاليت روح سالم و به طور طبيعى مشغول كار هستند ، جريانات گوناگون در درون ما پديدار مى گردند .
ما انسانها كه در راه تكامل هستيم ، ما انسانها كه مى خواهيم بيگانگى از « خود » را كنار زده و با دريافت خويشتن درجات عالى روح را بپيماييم ، بايستى به اين نمودها توجه جدى داشته باشيم . بايستى بروز و ارزش اين نمودها را كاملًا براى خود مطرح بسازيم ، باشد كه به موجوديت « خود انسانى » پى برده و مانند كفهاى ناپايدار در سطح اقيانوس زندگانى با عوامل ناچيز از بين نرويم و باشد كه بتوانيم از زباله دان تاريخ كنار رفته ، در متن عالى تاريخ قرار بگيريم و از اين انتخاب منطقى ، خود و ديگران را بهره مند بسازيم . پس از روشن شدن اين مقدمه مى گوييم : بعضى از نمودهاى روانى ما مانند بارقه هاى بسيار درخشانى هستند كه در شب تاريك مى درخشند و به خاموشى مى گرايند .
اين بارقه ها چنان كه در بحث « نفحات ربانى » مطالعه كرديم براى همهء اشخاص به يكسان نمودار نمى گردد و همهء اشخاص به يك نواخت از آنها نمى توانند بهره بردارى نمايند .
اگر درون انسانى خالى از نوسانات تاريك هوى و هوس بوده باشد و اگر روح انسانى در صدد پى جويى تكامل بوده باشد ، اين بارقه ها او را از يك نقطه تا نقطهء بسيار دور دست منتقل ساخته ، مى تواند موجوديت او را به كلى دگرگون نموده و از درجهء پائين سعادت به درجهء نهايى آن برساند .
چنان كه همين بارقه ها در درون اشخاصى كه استعداد حركت به سوى كمال را ندارند يا به خود روح توجهى ندارند براى آنان مانند نور خورشيدى خواهد شد كه خفاشى روزى چشم خود را باز كند و بتواند اشعهاى از خورشيد را ببيند ، اين اشعهء خورشيد براى خفاش تنها كارى كه خواهد كرد او را خيره خواهد ساخت ، لذا مادامى كه طبيعت خفاشى خود را از دست نداده است ، مادامى كه ساختمان عضوى او همان خفاش